غزلیات انوری ابیوردی
ت عشق تو زین بیشم نماند
طاقت عشق تو زین بیشم نماند بیش از این بیتو سر خویشم نماند راست میخواهی نخواهم بیتو عمر برگ گفتار کمابیشم نماند شد توانگر جانم…
بندهٔ روی تو خداوندان
ای بندهٔ روی تو خداوندان دیوانهٔ زلف تو خردمندان بازار جمال روی خوبت را آراسته رسته رسته دلبندان در هر پس در مجاوری داری گریان…
از کجات پرسم چونست روزگارت
خه از کجات پرسم چونست روزگارت ما را دو دیده باری خون شد در انتظارت در آرزوی رویت دور از سعادت تو پیچان و سوگوارم…
همه چابکی و زیبایی
این همه چابکی و زیبایی این چنین از کجا همی آیی چون مه چارده به نیکویی چون بت آزری به زیبایی مه نخوانم ترا معاذالله…
گر چون تو دلداری نباشد
مرا گر چون تو دلداری نباشد هزاران درد دل باری نباشد چو تو یا کم ز تو یاری توان جست چه باشد گر ستمکاری نباشد…
دو از عشق پشیمان شوم
روز دو از عشق پشیمان شوم توبه کنم باز و به سامان شوم باز به یک وسوسهٔ دیو عشق بار دگر با سر دیوان شوم…
خوب خویش را پنهان مکن
روی خوب خویش را پنهان مکن دل به دست تست قصد جان مکن حجرهٔ بیداد آبادان مخواه خانهٔ صبر مرا ویران مکن هر زمان گویی…
تو بیروی تو درد دلیست
عشق تو بیروی تو درد دلیست مشکل عشق تو مشکل مشکلیست بیتو در هر خانه دستی بر سریست وز تو در هر کوی پایی در…
بار غمی گرفتارم
زیر بار غمی گرفتارم کاندرو دم زدن نمیآرم عمر و عیشم به رنج میگذرد من از این عمر و عیش بیزارم در تمنای یک دمی…
ی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا
جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا ور قصد آزارم کنی هرگز نیازارم ترا زین جور بر جانم کنون، دست از جفا شستی…





