غزلیات انوری ابیوردی
پسر بردهٔ قلندر گیر
ای پسر بردهٔ قلندر گیر پرده از روی کارها برگیر کفر و اسلام کار کس نکند آشیان زین دو شاخ برتر گیر این دو معشوقهٔ…
باز دگرباره ببینم مگر اورا
گر باز دگرباره ببینم مگر اورا دارم ز سر شادی بر فرق سر او را با من چو سخن گوید جز تلخ نگوید تلخ از…
ا دهان تنگت صد تنگ شکر ارزد
جانا دهان تنگت صد تنگ شکر ارزد اندام سیم رنگت خروارها زر ارزد هرچند دلربایی زلفت به جان خریدم کاواز مرغ جانان شاخ صنوبر ارزد…
ندارم که روی از تو بتابم
روی ندارم که روی از تو بتابم زانکه چو روی تو در زمانه نیابم چون همه عالم خیال روی تو دارد روی ز رویت بگو…
عاشق چو زعفران باشد
رنگ عاشق چو زعفران باشد هرکه عاشق بود چنان باشد روی فارغدلان به رنگ بود رنگ غافل چو ارغوان باشد قاصد عشق او ز ره…
در شهر برگویم غم دل
کرا در شهر برگویم غم دل که آید در دو عالم محرم دل دلی دارم همیشه همدم غم غمی دارم همیشه همدم دل دل عالم…
تو گر بر همین قرار بماند
حسن تو گر بر همین قرار بماند قاعدهٔ عشق استوار بماند از رخ تو گر بر این جمال بمانی بس غزل تر که یادگار بماند…
تا کی فلک رنجور دارد
مرا تا کی فلک رنجور دارد ز روی دلبرم مهجور دارد به یک باده که با معشوق خوردم همه عمرم در آن مخمور دارد ندانم…
ای راحت جانم که جان را بر تو افشانم
بیا ای راحت جانم که جان را بر تو افشانم زمانی با تو بنشینم ز دل این جوش بنشانم ز حال دل که معلومست که…
ون سر زلف خود شکستی
همچون سر زلف خود شکستی آن عهد که با رهی ببستی بد عهد نخوانمت نگارا هرچند که عهد من شکستی کس سیرت و خوی تو…





