غزلیات انوری ابیوردی
ت به آب دیده میسر نمیشود
وصلت به آب دیده میسر نمیشود دستم به حیلههای دگر درنمیشود هرچند گرد پای و سر دل برآمدم هیچم حدیث هجر تو در سر نمیشود…
بدان رخ نظری بایستی
یا بدان رخ نظری بایستی یا از آن لب شکری بایستی یا مرا در غم و اندیشهٔ او چون دل او دگری بایستی نیست از…
ا و دریغا که دل از دست بدادم
دردا و دریغا که دل از دست بدادم واندر غم و اندیشه و تیمار فتادم آبی که مرا نزد بزرگان جهان بود خوش خوش همه…
نهای ز حالم ای جان و زندگانی
آگه نهای ز حالم ای جان و زندگانی دردا که در فراقت میبگذرد جوانی عمری همی گذارم روزی همی شمارم روزی چنان که آید عمری…
کسی نیست که از عشق تو فریاد رسد
چون کسی نیست که از عشق تو فریاد رسد چه کنم صبر کنم گر ز تو بیداد رسد گر وصال تو به ما مینرسد ما…
دستم به زیر سنگ آورد
باز دستم به زیر سنگ آورد باز پای دلم به چنگ آورد برد لنگی به راهواری پیش پیش از بس که عذر لنگ آورد پای…
چون در خورد همت میکنم
باز چون در خورد همت میکنم سر فدای تیغ نهمت میکنم قیمت یک بوس او صد بدره زر گر کنم با او خصومت میکنم من…
ترا خرد نباید شمرد
عشق ترا خرد نباید شمرد عشق بزرگان نبود کار خرد بار تو هرکس نتواند کشید خار تو هر پای نیارد سپرد جز به غنیمت نشمارم…
با دلبری کاری بیفتاد
مرا با دلبری کاری بیفتاد دلم را روز بازاری بیفتاد مسلمانان مرا معذور دارید دلم را ناگهان کاری بیفتاد قبای عشق مجنون میبریدند دلم را…
یار مرا غم تو یارست
ای یار مرا غم تو یارست عشق تو ز عالم اختیارست با عشق تو غم همی گسارم عشق تو غمست و غمگسارست جان و جگرم…





