وصل ترا عنایتی باید

یا وصل ترا عنایتی باید یا هجر ترا نهایتی باید صد سورهٔ هجر می‌فرو خوانی در شان وصال آیتی باید دل عمر به عشق می‌دهد…

Continue Reading...

ه بر من در غم آن نامسلمان می‌رود

آنچه بر من در غم آن نامسلمان می‌رود بالله ار با موئمن اندر کافرستان می‌رود دل به دلال غمش دادم به دستم باز داد گفت…

Continue Reading...

می در ره تو حیرانند

عالمی در ره تو حیرانند پیش و پس هیچ ره نمی‌دانند عقل و فهم ارچه هر دو تیزروند چون به کارت رسند درمانند جان و…

Continue Reading...

ماندم در غم و تیمار او تدبیر چیست

بازماندم در غم و تیمار او تدبیر چیست بازگشتم عاجز اندر کار او تدبیر چیست باز خون عقل و جانم ریخت اندر عشق او دیدهٔ…

Continue Reading...

که باشم که تمنای وصال تو کنم

من که باشم که تمنای وصال تو کنم یا کیم تا که حدیث لب و خال تو کنم کس به درگاه خیال تو نمی‌یابد راه…

Continue Reading...

غارت عشق تو جهانها

ای غارت عشق تو جهانها بر باد غم تو خان و مانها شد بر سر کوی لاف عشقت سرها همه در سر زبانها در پیش…

Continue Reading...

سر پیوند آن نگار ندارم

جز سر پیوند آن نگار ندارم گرچه ازو جز دل فکار ندارم هر نفسم یاد اوست گرچه ازو من جز نفس سرد یادگار ندارم شاد…

Continue Reading...

را جز تو دلداری ندارم

نگارا جز تو دلداری ندارم بجز تو در جهان یاری ندارم بجز بازار وسواس تو در دل به جان تو که بازاری ندارم اگرچه خاطرم…

Continue Reading...

دل من برده‌ای قصد جفا کرده‌ای

تا دل من برده‌ای قصد جفا کرده‌ای نی بر من بوده‌ای نی غم من خورده‌ای هست به نزدیک خلق جرم من و تو پدید من…

Continue Reading...

جمال جمله به جوی تو می‌رود

آب جمال جمله به جوی تو می‌رود خورشید در جنیبت روی تو می‌رود ای در رکاب زلف تو صد جان پیاده بیش دل در رکاب…

Continue Reading...