غزلیات انوری ابیوردی
بود در عشق آن دلبر گرفتاری مرا
تا بود در عشق آن دلبر گرفتاری مرا کی بود ممکن که باشد خویشتنداری مرا سود کی دارد به طراری نمودن زاهدی چون ز من…
ایزد از لطافت محضت بیافریده
ای ایزد از لطافت محضت بیافریده واندر کنار رحمت و لطفت بپروریده لعلت به خنده توبهٔ کروبیان شکسته جزعت به غمزه پردهٔ روحانیان دریده بر…
ا به کمال صورتیای
جانا به کمال صورتیای در حسن و جمال آیتیای وصف رخ تو چگونه گویم میدان که به رخ قیامتیای با وصل تو ملک جم نخواهم…
مه را رخ و فرزین نهادست
رخت مه را رخ و فرزین نهادست لبت بیجاده را صد ضربه دادست چو رویت کی بود آن مه که هر مه سه روز از…
سر دل به سر نمیآید
درد سر دل به سر نمیآید پای از گل عشق برنمیآید آوخ عمرم به رخنه بیرون شد وین بخت ز رخنه درنمیآید گفتم شب عیش…
دانی که سر صحبت ما دارد یار
هیچ دانی که سر صحبت ما دارد یار سر پیوند چو من باز فرود آرد یار کاشکی هیچکسی زو خبری میدهدی تا از این واقعه…
تو عشق من افزون میکند
حسن تو عشق من افزون میکند عشق او حالم دگرگون میکند غمزهای از چشم خونخوارش مرا زهره کرد آب و جگر خون میکند خندهٔ آن…
بیتو به سر چگونه برم
عمر بیتو به سر چگونه برم که همی بیتو روز و شب شمرم خونها از دو دیده پالودم رخنه رخنه شد از غمت جگرم تو…
آهنگ بلایی میکنی
باز آهنگ بلایی میکنی قصد جان مبتلایی میکنی با وفاداری که دربند تو شد هر زمان قصد جفایی میکنی کی شود واقف کسی بر طبع…
وقه به رنگ روزگارست
معشوقه به رنگ روزگارست با گردش روزگار یارست برگشت چو روزگار و آن نیز نوعی ز جفای روزگارست بس بوالعجب و بهانهجویست بس کینهکش و…





