غزلیات انوری ابیوردی
همه آفاق دلداری نماند
در همه آفاق دلداری نماند در همه روی زمین یاری نماند گل نماند اندر همه گلزار عشق راستی باید نه گل خاری نماند عقل با…
نازست آنکه اندر سرگرفتی
چه نازست آنکه اندر سرگرفتی به یکباره دل از ما برگرفتی ز چه بیرون به نازی درگرفتم برون ز اندازه نازی برگرفتی ترا گفتم که…
مصلحت نبینی رویی به ما نمودن
هم مصلحت نبینی رویی به ما نمودن زایینهٔ دل ما زنگار غم زدودن زانجا که روی کارست خورشید آسمان را با روی تو چه رویست…
م این بار، بار میندهد
یارم این بار، بار میندهد بخت کارم قرار میندهد خواب بختم دراز شد مگرش چرخ جز کوکنار میندهد روزگارم ز باغ بوک و مگر گل…
کاری ز یارم همی برنیاید
چو کاری ز یارم همی برنیاید چو نوری به کارم همی درنیاید چه باشد که من در غم او سرآیم چو بر من غم او…
عشق تو از غمها نجاتست
غم عشق تو از غمها نجاتست مرا خاک درت آب حیاتست نمیجویم نجات از بند عشقت چه بندست آنکه خوشتر از نجاتست مرا گویند راه…
رویم ز چرخ دندانخای
زردرویم ز چرخ دندانخای تیرهرایم ز عمر محنتزای نه امیدی که سرخ دارم روی نه نوبدی که تازه دارم رای با که گویم که حق…
دوستتر از جانم زین بیش مرنجانم
ای دوستتر از جانم زین بیش مرنجانم مگذر ز وفاداری مگذار برین سانم جان بود و دلی ما را دل در سر کارت شد جان…
در آن یار دلاویز آویخت
دل در آن یار دلاویز آویخت فتنه اینست که آن یار انگیخت دل و دین و می و عهد و قوت رخت بر سر به…
تو جانا زندگانی میکنم
بیتو جانا زندگانی میکنم وز تو این معنی نهانی میکنم شرم باد از کار خویشم تا چرا بیتو چندین زندگانی میکنم تو نه و من…





