غزلیات انوری ابیوردی
ت چو به دلبری درآمد
زلفت چو به دلبری درآمد بس کس که ز جان و دل برآمد هم رایت خوشدلی نگون شد هم دولت بیغمی سر آمد دل گم…
برده دل من و جفا کرده
ای برده دل من و جفا کرده بافرقت خویشم آشنا کرده آخر به جفا مرا بیازردی در اول دوستی وفا کرده روی از تو بتا…
ار به طبع گشت رام آخر
دلدار به طبع گشت رام آخر وین کار به صبر شد تمام آخر آن کرهٔ سر کشیدهٔ توسن بیرایض گشت خوش لگام آخر وان مرغ…
هر محنتی به روی آرد
عشق هر محنتی به روی آرد مکن ای دل گرت نمیخارد وز چه رویت همی شود غم عشق روی سرکش که روی این دارد دامن…
کن ای تن که آن بیداد هجران بگذرد
صبر کن ای تن که آن بیداد هجران بگذرد راحت تن چون که بگذشت آفت جان بگذرد خویشتن در بند نیک و بد مکن از…
دل از آرزوی دوست به جانست
کار دل از آرزوی دوست به جانست تا چه شود عاقبت که کار در آنست کرد ز جان و جهان ملول به جورم با همه…
چون چهرهٔ زیبای تو نیست
ماه چون چهرهٔ زیبای تو نیست مشک چون زلف گلآرای تو نیست کس ندیدست رخ خوب ترا که چو من بنده و مولای تو نیست…
تو آرام دلها میبرد
روی تو آرام دلها میبرد زلف تو زنهار جانها میخورد تا برآمد فتنهٔ زلف و رخت عافیت را کس به کس مینشمرد منهی عشق به…
با من چون سر یاری نداشت
یار با من چون سر یاری نداشت ذرهای در دل وفاداری نداشت عاشقان بسیار دیدم در جهان هیچکس کس را بدین خواری نداشت جان به…
ی نه بس مساعد یاری چنان که دانی
بختی نه بس مساعد یاری چنان که دانی بس راحتی ندارم باری ز زندگانی ای بخت نامساعد باری تو خود چه چیزی وی یار ناموافق…





