غزلیات انوری ابیوردی
ترا روزی ز ما یاد آمدی
گر ترا روزی ز ما یاد آمدی دل کجا از غم به فریاد آمدی خرمن اندوه کی ماندی به جای گر ز سوی وصل تو…
به مهر تو تولا کردهام
تا به مهر تو تولا کردهام از همه خوبان تبرا کردهام هر غمی کاید به روی من ز تو جای آن در سینه پیدا کردهام…
آن نیم که مرا بیتو جان تواند بود
من آن نیم که مرا بیتو جان تواند بود دل زمانه و برگ جهان تواند بود نهان شد از من بیچاره راز محنت تو قضای…
ا به غریبستان چندین بنماند کس
جانا به غریبستان چندین بنماند کس باز آی که در غربت قدر تو نداند کس صد نامه فرستادم یک نامهٔ تو نامد گویی خبر عاشق…
من ای من سگ هندوی تو
ترک من ای من سگ هندوی تو دورم از روی تو دور از روی تو بر لب و چشمت نهادم دین و دل هر دو…
رهی دوستی روی تو
جرم رهی دوستی روی تو آفت سودای دلش موی تو دل نفس عشق تو تنها زند در همه دلها هوس روی تو ناوک غمزه مزن…
دانی که بیتو حال چونست
مرا دانی که بیتو حال چونست به هر مژگان هزاران قطره خونست تنم در بند هجر تو اسیرست دلم در دست عشق تو زبونست غم…
تو دلا نهان نماند
درد تو دلا نهان نماند اندوه تو جاودان نماند از عشق مشو چنین شکفته کان روی نکو چنان نماند آوازهٔ تو فرو نشیند وز محنت…
به مراد دل رسیدیم
آخر به مراد دل رسیدیم خود را و ترا به هم بدیدیم از زلف تو تابها گشادیم وز لعل تو شربها چشیدیم بیآنکه فراق همنفس…
ای جان بیا ای جان بیا فریاد رس ما را
بیا ای جان بیا ای جان بیا فریاد رس ما را چو ما را یک نفس باشد نباشی یک نفس ما را ز عشقت گرچه…





