غزلیات انوری ابیوردی
وفا با جمال یار کند
گر وفا با جمال یار کند حلقه در گوش روزگار کند ماه دست از جمال بفشاند گر بر این پای استوار کند نازها میکند جفا…
ه با من کنی روا باشد
هرچه با من کنی روا باشد برگ آزار تو کرا باشد چون تو در عیش و خرمی باشی گر نباشد رهی روا باشد چند گویی…
مهر جمال تو دلی نیست
بیمهر جمال تو دلی نیست بیمهر هوای تو گلی نیست بگذشت زمانه وز تو کس را جز عمر گذشته حاصلی نیست تا از چه گلی…
م علیک ای جفا پیشه یار
سلام علیک ای جفا پیشه یار کجایی و چون داری احوال کار اگر بخت با من مخالف شدست تو با وی موافق مشو زینهار چه…
کرده خجل بتان چین را
ای کرده خجل بتان چین را بازار شکسته حور عین را بنشانده پیاده ماه گردون برخاسته فتنهٔ زمین را مگذار مرا به ناز اگر چند…
عمری آخرم روزی وفا کن
به عمری آخرم روزی وفا کن به بوسی حاجتم روزی روا کن جفا کن با من آری تا توانی تو همچون روزگار آری جفا کن…
زلف تابدار ترا صدهزار خم
ای زلف تابدار ترا صدهزار خم وی جان غمگسار مرا صدهزار غم خالی نگردد از غم عشق تو جان من تا حلقهای زلف تو خالی…
را به غمت نیاز میبینم
دل را به غمت نیاز میبینم کارت همه کبر و ناز میبینم وان جامه که دی وصل ما بودی اکنون نه بر آن طراز میبینم…
دل تو مرا به باد دادی
ای دل تو مرا به باد دادی از بس که نمودی اوستادی از دست تو در بلا فتادم آخر تو کجا به من فتادی چند…
جان من به جان تو کز آرزوی تو
ای جان من به جان تو کز آرزوی تو هست آب چشم من همه چون آب جوی تو ای من غلام آن خم گیسوی مشکبوی…





