غزلیات انوری ابیوردی
ت حسن ترا لطف تو گر پنج کند
نوبت حسن ترا لطف تو گر پنج کند عشق تو خاک تلف بر سر هر گنج کند قبلهٔ روی ترا هرکه شبی برد نماز چار…
برادر عشق سودایی خوشست
ای برادر عشق سودایی خوشست دوزخ اندر عاشقی جایی خوشست در بیابان رهروان عشق را زاب چشم خویش دریایی خوشست غمگنان را هر زمان در…
از خوبان دیگر برگرفتم
دل از خوبان دیگر برگرفتم ز دل نو باز عشقی درگرفتم ندانستم که اصل عاشقی چیست چو دانستم رهی دیگر گرفتم فکندم دفتر و جستم…
وصال تو تقاضا میکند
جان وصال تو تقاضا میکند کز جهانش بیتو سودا میکند بالله ار در کافری باشد روا آنچه هجران تو با ما میکند در بهای بوسهای…
که با سر زلف تو کارها دارم
بیا که با سر زلف تو کارها دارم ز عشق روی تو در سر خمارها دارم بیا که چون تو بیایی به وقت دیدن تو…
دل در میان نمیآرد
یار دل در میان نمیآرد وز دل من نشان نمیآرد سایه بر کار من نمیفکند تا که کارم به جان نمیآرد وز بزرگی اگرچه در…
خوشی چشم بدت دورباد
سخت خوشی چشم بدت دورباد سال و مه و روز و شبت سور باد بندهٔ زلفین تو شد غالیه خاک کف پای تو کافور باد…
تو از ملک جهان خوشترست
عشق تو از ملک جهان خوشترست رنج تو از راحت جان خوشترست خوشترم آن نیست که دل بردهای دل در جان میزند آن خوشترست من…
بر من سر نخواهد آمدن
عشق بر من سر نخواهد آمدن پا از این گل برنخواهد آمدن گرچه در هر غم دلم صورت کند کز پیاش دیگر نخواهد آمدن من…
یا بادهٔ صبوح بیار
ساقیا بادهٔ صبوح بیار دانهٔ دام هر فتوح بیار قبلهٔ ملت مسیح بده آفت توبهٔ نصوح بیار هین که طوفان غم جهان بگرفت می همزاد…





