غزلیات انوری ابیوردی
تی کزین پس کنم سازگاری
نگفتی کزین پس کنم سازگاری به نام ایزد الحق نکو قول یاری بهانه چه جویی کرانه چه گیری بیا در میان نه به حق هرچه…
ت اندر میان جان دارم
عشقت اندر میان جان دارم جان ز بهر تو بر میان دارم تا مرا بر سر جهان داری به سرت گر سر جهان دارم گویی…
بدادیم و جان نمیخواهیم
دل بدادیم و جان نمیخواهیم خلوتی جز نهان نمیخواهیم از نهانی که هست خلوت ما پای دل در میان نمیخواهیم خدمت تو مرا ز جان…
ا که غمت ز در درآید
آنرا که غمت ز در درآید مقصود دو عالمش برآید در پای تو هرکه کشته گردد از کل زمانه بر سر آید با رنج تو…
نقش رخت بر جان ندارم
اگر نقش رخت بر جان ندارم به زلف کافرت ایمان ندارم ز تو یک درد را درمان مبادم اگر صد درد بیدرمان ندارم ز عشقت…
کز نیکوان یاری نباشد
ترا کز نیکوان یاری نباشد مرا نزد تو مقداری نباشد نباشد دولت وصلت کسی را وگر باشد مرا باری نباشد ترا گر کار من دامن…
در وصل یار مینرسد
دست در وصل یار مینرسد جز غمم زان نگار مینرسد عشق را گرچه آستانه بسیست هیچ در انتظار مینرسد از شمار وصال دوست مرا جز…
چشم تو که تا زندهام
بدو چشم تو که تا زندهام تو خداوندی و من بندهام سر زلف تو گواه منست که من از بهر رخت زندهام به رخ خویش…
ترا دل همی چنان خواهد
گرد ترا دل همی چنان خواهد که دل از بنده رایگان خواهد بنده را کی محل آن باشد کانچه خواهی تو جز چنان خواهد به…
با عشق بس نمیآید
صبر با عشق بس نمیآید یار فریادرس نمیآید دل ز کاری که پیش مینرود قدمی باز پس نمیآید عشق با عافیت نیامیزد نفسی همنفس نمیآید…





