رباعیات انوری ابیوردی
گفتم که نثار جان کنم گر آیی
گفتم که نثار جان کنم گر آیی گفتا به رخم که باد میپیمایی تو زنده به جان دگران میباشی از کیسهٔ خویش چون فقع بگشایی…
گر دوست مرا به کام دشمن دارد
گر دوست مرا به کام دشمن دارد یا خسته دل و سوخته خرمن دارد گو دار کزین جفا فراوان بیش است آن منت غم که…
عیشی که نمودم از جوانی همه رفت
عیشی که نمودم از جوانی همه رفت عهدی که خریدم از جهان دمدمه رفت هین ای بز لنگ آفرینش بشتاب وین سبزهٔ عاریت رها کن…
شخصی دارم زنده به جان دگران
شخصی دارم زنده به جان دگران عمری به هزار درد و محنت گذران جان بر لب و دل بر اثر او نگران دور از لب…
سبحانالله غمی به پایان نبریم
سبحانالله غمی به پایان نبریم الا که ازو در دگری مینگریم آن شد که ستاره میشمردیم به روز اکنون همه روز و شب نفس میشمریم…
روی تو که شمع لاله زو درگیرد
روی تو که شمع لاله زو درگیرد گل پرده ز روی با تو چون درگیرد برخیز و به عزم گلستان موزه بخواه تا چادر غنچه…
دیروز که در سرای عالی بودی
دیروز که در سرای عالی بودی رمزی گفتی اشارتی فرمودی گر هست بده ورنه در آن بند مباش انگار که از من این سخن نشنودی…
دلبر ز وفا و مهر یکسر بگذشت
دلبر ز وفا و مهر یکسر بگذشت تا کار دلم ز دست دلبر بگذشت چون دید کزو قدم بر آتش دارم بگذاشت مرا و آبم…
دل باز چو بر دام غم عشق آویخت
دل باز چو بر دام غم عشق آویخت صبر آمد و گفت خون غم خواهم ریخت بس برنامد که دامن اندر دندان از دست غم…
در کوی غمت هزار منزل دارم
در کوی غمت هزار منزل دارم وز دست تو پای صبر در گل دارم در راه تو کار سخت مشکل دارم دل نیست پدید و…





