رباعیات انوری ابیوردی
گل روز دو عرض میدهد مایهٔ خویش
گل روز دو عرض میدهد مایهٔ خویش زنهار میفکن تو بر آن سایهٔ خویش او خود چو ببیند پس از آن پایهٔ خویش در پای…
گر من ز فلک شکایت کنمی
گر من ز فلک شکایت کنمی هرچ او کندی جمله حکایت کنمی افسوس که دست من بدو مینرسد ورنه شر او جمله کفایت کنمی انوری
کس نیست غم اندوختهتر زین که منم
کس نیست غم اندوختهتر زین که منم با درد تو آموختهتر زین که منم گفتی که نهای به عشق درپخته هنوز خامی چه کنی سوختهتر…
صد پرده شبی فلک ز من بردارد
صد پرده شبی فلک ز من بردارد تا روز چو شب زپرده بیرون آرد ار دست شب و روز به شب بگریزد هر کس که…
سلطان که جهان به عدل آراست برفت
سلطان که جهان به عدل آراست برفت سرو چمن ملک بپیراست برفت چون کژ رویی بدید از دور فلک کژ را به کژان داد و…
زان شب که به روز بردهام با تو به ناز
زان شب که به روز بردهام با تو به ناز روز و شبم از غمت سیاهست و دراز بس روز چنین بیتو به سر خواهم…
رای تو که آفتاب فضلست و هنر
رای تو که آفتاب فضلست و هنر گر یاد کند نیم شب از نیلوفر ناکرده برو تمام رای تو گذر از آب به خاصیت برافرازد…
دی با تو چنان شدم به یک خاست و نشست
دی با تو چنان شدم به یک خاست و نشست کز من اثری نماند جز باد به دست از شرم بمیرم ار بپرسی فردا کان…
دل در هوس شراب گلرنگ خوشست
دل در هوس شراب گلرنگ خوشست با بربط و با نای و دف و چنگ خوشست روزی ز کس فراخ نیکو نبود روزی فراخم از…
در ملک چنین که وسعتش میدانی
در ملک چنین که وسعتش میدانی با شعر چنین که روز و شب میخوانی آبم بشد از شکایت بینانی کو مجدالدین بوالحسن عمرانی انوری





