رباعیات انوری ابیوردی
هر تیره شبی که ره به روزی نبرد
هر تیره شبی که ره به روزی نبرد گردن به حساب عمر من برشمرد با این همه ماتم فراقش دارم گرچه به هزار گونه محنت…
من غره به گفتار محال تو شدم
من غره به گفتار محال تو شدم زان روی سزای گوشمال تو شدم وین طرفه که آزمود صد بار ترا هم باز به عشوه در…
گویی که میفکن دبه در پای شتر
گویی که میفکن دبه در پای شتر تا من چو خران همی جهم بر آخر گر نه زندت صلاح قواد پسر من بر … این…
گردون به خیال سیر نانت نکند
گردون به خیال سیر نانت نکند تا خون دل آرایش خوانت نکند وانگاه دلش ز غصه خالی نشود تا غارت جان و خان و مانت…
کویی که درو مست و بهش درگذری
کویی که درو مست و بهش درگذری زنهار به خاک او به حرمت نگری نیکو نبود که از سر بیخبری تو زلف بتان و چشم…
عاقل چو به حاصل جهان درنگرد
عاقل چو به حاصل جهان درنگرد خشک و تر آسمان به یک جو نخرد کو هرچه دهد یا که بیارد ببرد حاشا چو سگی که…
شاها به خدایی که ترا بگزیدست
شاها به خدایی که ترا بگزیدست گر ملک چو تو خدایگانی دیدست الا تو که بودست که صد باره جهان روزان بگرفتست و شبان بخشیدست…
زلف تو دلم برد و به جان در خطرم
زلف تو دلم برد و به جان در خطرم گیرم که ز بیم پی به زلفت نبرم باری دمی از زیر کله بیرون کن چندان…
رخسار تو چون سوسن آزاد آمد
رخسار تو چون سوسن آزاد آمد زلفین تو چون دستهٔ شمشاد آمد برچنگ تو گویی که ز بیداد آمد کز دست تو همچو من به…
دی درویشی به راز با همنفسی
دی درویشی به راز با همنفسی میگفت کریم در جهان مانده کسی از گوشهٔ چرخ هاتفی گفت خموش بوطالب نعمه را بقا باد بسی انوری





