رباعیات انوری ابیوردی
دی در چمن آن زمان که طوفی کردی
دی در چمن آن زمان که طوفی کردی با گل گفتم کز آن شرابی خوردی گل گفت که سهل بود گفتم که برو چون جامه…
دل شادی روز وصلت ای شمع طراز
دل شادی روز وصلت ای شمع طراز با صد شب هجر بیش گفتست به راز تا خود پس از این زان همه شبهای دراز با…
در موج خطر مرفهی همچو کلیم
در موج خطر مرفهی همچو کلیم وز آتش فتنه شاد چون ابراهیم ای مفخر آنکه ماه کردی به دو نیم معصومان را از آتش و…
در چشمهٔ تیغ بیکفت آب مباد
در چشمهٔ تیغ بیکفت آب مباد در زلف زره بیکنفت تاب مباد بییاد مبارک تو در دست ملوک در آب فسرده آتش ناب مباد انوری
چون سایه دویدم از پسش روزی چند
چون سایه دویدم از پسش روزی چند ور صحبت او به سایهٔ او خرسند امروز چو آفتاب معلومم شد کو سایه برین کار نخواهد افکند…
چشم و دل من که هرچه گویم هستند
چشم و دل من که هرچه گویم هستند در خصمی من به مشورت بنشستند اول پایم بر درغم بشکستند واخر دستم ز بی غمی بر…
تا روز به شب چو سوسنم بیرویت
تا روز به شب چو سوسنم بیرویت بیدار چو نرگسم به گرد کویت چون لاله شوم سوختهدل گر بنهم مانند گل دو رویه رو بر…
پایی که ز بند عالمی بیرونست
پایی که ز بند عالمی بیرونست پالود به خون و زین غمم دل خونست ای تاج سر زمانه آخر کم ازین کای دست خوش زمانه…
بر من در محنت و بلا باز مخواه
بر من در محنت و بلا باز مخواه درد من دل دادهٔ جان باز مخواه جانی که به عاریت دو دم یافتهام چندانک دمی بینمت…
با من به سخن درآمد امروز پگاه
با من به سخن درآمد امروز پگاه آن لاغری که دارمش از پی راه گفتا که طمع نیست مرا باری جو چندان که ببویم ای…





