رباعیات انوری ابیوردی
دلبر چو ز من قوت روان باز افکند
دلبر چو ز من قوت روان باز افکند دل صحبت من بدان جهان باز افکند صبر از پی دل هم شدنی بود ولیک روزی دو…
دستی نه که گستاخ بکوبد در تو
دستی نه که گستاخ بکوبد در تو پایی نه که آزاد بپوید بر تو با ناز تو هر سری ندارد سر تو دانی که کشد…
در کفر گریزم ار تو ایمان گردی
در کفر گریزم ار تو ایمان گردی با درد بسازم ار تو درمان گردی چون از سر این حدیث برخاست دلم دل برکنم از توگر…
خورشید به روشنی رایت ماند
خورشید به روشنی رایت ماند گردون ز شرف به خاک پایت ماند دوزخ به عتاب جانگزایت ماند فردوس به عرصهٔ سرایت ماند انوری
چون پای همی تحفه برد هر جایم
چون پای همی تحفه برد هر جایم وز پای به پای آمدنی میآیم دستم شکند فلک من این را شایم آری چو گزیز نیست باری…
جانا بر نور شمع دود آوردی
جانا بر نور شمع دود آوردی یعنی که خط ارچه خوش نبود آوردی گر آتش آه ماست دیرت بگرفت ور خط به خون ماست زود…
تا چند ز جان مستمند اندیشی
تا چند ز جان مستمند اندیشی تا کی ز جهان پر گزند اندیشی آنچ از تو توان شدن همین کالبدست یک مزبلهگو مباش چند اندیشی…
بوطالب نعمه آن جهانی همه مرد
بوطالب نعمه آن جهانی همه مرد هرگز غم این جهان خونخواره نخورد هر طالب نعمت که بدو روی آورد از نام پدر دامن حرصش پر…
بازیچهٔ دور آسمانم چه کنم
بازیچهٔ دور آسمانم چه کنم سرگشتهٔ گردش جهانم چه کنم از هرچه همی کنم پشیمان گردم آیا چه کنم تا که بدانم چه کنم انوری
با دلبرم از زبان باد سحری
با دلبرم از زبان باد سحری گل گفت نیایی به چمن درنگری گفت آیم اگر تو جامه بر خود ندری چون رنگ آری به خنده…





