رباعیات انوری ابیوردی
خود عهد کسی کسی چنین بگذارد
خود عهد کسی کسی چنین بگذارد کاندر بد و نیک هیچ یادش نارد جانا ز وفا روی مگردان که هنوز خاک در تو نشان رویم…
چون بندگی شهت نمیآید خوش
چون بندگی شهت نمیآید خوش با ملک چو آب و دولت چون آتش برخیز و بسیج آن جهان کن خوش خوش اینجا علف گلخن دوزخ…
جانا غم تو به هر عطایی ارزد
جانا غم تو به هر عطایی ارزد وصلت به کشیدن بلایی ارزد در تهمت تو اگر بریزندم خون این تهمت تو به خون بهایی ارزد…
پیوسته حدیث من به گوشت بادا
پیوسته حدیث من به گوشت بادا قوتم ز لب شکر فروشت بادا بیمن چو شراب ناب گیری در دست شرمت بادا ولیک نوشت بادا انوری
بوطالب نعمت ای همه دولت و دین
بوطالب نعمت ای همه دولت و دین در خود نگر و جمله جهان نیک ببین کز همت و جود آفتابی و سحاب وز رفعت و…
بازار قبول گل چو شد خوش خوش تیز
بازار قبول گل چو شد خوش خوش تیز گفتم که به باغ در شو ای دلبر خیز گل گفت که آب قدمش خیره مریز ما…
با دل گفتم گرد بلا میگردی
با دل گفتم گرد بلا میگردی مغرور شدی به صبر و پی گم کردی من نیز بدان رسن فروچاه شدم دیدی که تو خوردی و…
آیا گهر وصل تو یارم سفتن
آیا گهر وصل تو یارم سفتن راه تو امیدوار یارم رفتن میروشن و حجره خالی و موسم گل ای گلبن نو شکفته یارم گفتن انوری
ای گنده دهان چو شیر و چون گرگ حرون
ای گنده دهان چو شیر و چون گرگ حرون چون خرس کریه شخص و چون خوک نگون چون بوزنه سخره و چو کفتار زبون چون…
ای ساخته گشته از تو کار دگران
ای ساخته گشته از تو کار دگران من یار غم تو و تو یار دگران من کرده کنار پر ز خون دیده از بهر تو…





