رباعیات انوری ابیوردی
محنتزدهای که کلبهای داشت به دشت
محنتزدهای که کلبهای داشت به دشت در نعمت و ناز دیدمش برمیگشت گفتمش که گنج یافتی گفتا نه بو طالب نعمه دی بر این دشت…
گفتم که گهی چند نپرسم خبرش
گفتم که گهی چند نپرسم خبرش تا بوک برون شد تکبر ز سرش خود هست کرشمه هر زمان بیشترش اکنون من و زاری و شفیعان…
گر دل پی یار گیردی نیکستی
گر دل پی یار گیردی نیکستی یا دامن کار گیردی نیکستی چون عمر همی دهد قرار همه کار گر عمر قرار گیردی نیکستی انوری
عمزاد و عمزاد خریدند بری
عمزاد و عمزاد خریدند بری عمزادگکی قدیمشان اندر پی اینک چو دو نوبهار بین با یک دی عمزاد همی رود دو عمزاد ز پی انوری
شبها ز غمت ستم کشم باید بود
شبها ز غمت ستم کشم باید بود وز محنت تو بر آتشم باید بود پس روز دگر تا پی غم کور کنم با این همه…
زین عمر به تعجیل دوان سوی زوال
زین عمر به تعجیل دوان سوی زوال دانی که جهان چه آیدم پیش خیال دشتی آید ز درد دل میلامیل طشتی آید ز خون دل…
روی تو به دلبری جهان میگیرد
روی تو به دلبری جهان میگیرد زلف تو زرهگری از آن میگیرد جزعت به نظر زبان دل میبندد لعلت به شکر طوطی جان میگیرد انوری
دی میشد و از شکوفه شاخی در دست
دی میشد و از شکوفه شاخی در دست گفتم به شکوفه وعده بود این آن هست برگشت و به طعنه گفت ای عشوهپرست نشنیدی که…
دلبر چو ز من قوت روان باز افکند
دلبر چو ز من قوت روان باز افکند دل صحبت من بدان جهان باز افکند صبر از پی دل هم شدنی بود ولیک روزی دو…
دستی نه که گستاخ بکوبد در تو
دستی نه که گستاخ بکوبد در تو پایی نه که آزاد بپوید بر تو با ناز تو هر سری ندارد سر تو دانی که کشد…





