غزلیات خواجوی کرمانی
برقع از رخ برفکن ای لعبت مشکین نقاب
برقع از رخ برفکن ای لعبت مشکین نقاب در دم صبح از شب تاریک بنمای آفتاب عالم از لعل تو پر شورست و لعلت پرشکر…
بدانکه بوی تو آورد صبحدم بادم
بدانکه بوی تو آورد صبحدم بادم وگرنه از چه سبب دل بباد میدادم عنان باد نخواهم ز دست داد کنون ولی چه سود که در…
با لعل او ز جوهر جان در گذشتهایم
با لعل او ز جوهر جان در گذشتهایم با قامتش ز سرو روان در گذشتهایم پیرانه سر به عشق جوانان شدیم فاش وز عقل پیر…
این ترک زنگاری کمان از خیل خاقان میرسد
این ترک زنگاری کمان از خیل خاقان میرسد وین مرغ فردوس آشیان از باغ رضوان میرسد مجنون صاحب درد را لیلی عیادت میکند فرهاد شورانگیز…
ایا صبا خبری کن مرا از آن که تو دانی
ایا صبا خبری کن مرا از آن که تو دانی بدان زمین گذری کن در آن زمان که تو دانی چو مرغ در طیران آی…
ای لب لعلت ز آب زندگانی برده آب
ای لب لعلت ز آب زندگانی برده آب ما ز چشم می پرستت مست و چشمت مست خواب گر کنم یک شمه در وصف خط…
ای طبیب دل ریش از سر بیمار مرو
ای طبیب دل ریش از سر بیمار مرو خسته مگذار مرا وز سر تیمار مرو بجفا بر سر یاران وفادار میا بوفا از پی خصمان…
ای سر زلف تو لیلی و جهانی مجنون
ای سر زلف تو لیلی و جهانی مجنون عالمی بر شکن زلف سیاهت مفتون خسروان شکر شیرین سخنت را فرهاد عاقلان طرهٔ لیلی صفتت را…
ای دلم را شکر جانپرورت چون جان عزیز
ای دلم را شکر جانپرورت چون جان عزیز خاک پایت همچو آب چشمهٔ حیوان عزیز عیب نبود گر ترنج از دست نشناسم که نیست در…
ای چشم می پرستت آشوب چشم بندان
ای چشم می پرستت آشوب چشم بندان وی زلف پر شکستت زنجیر پای بندان مهپوش شب نمایت شام سحرنشینان یاقوت جان فزایت کام نیازمندان رویت…





