غزلیات خواجوی کرمانی
به مهر روی تو در آفتاب نتوان دید
به مهر روی تو در آفتاب نتوان دید ببوی زلف تودر مشک ناب نتوان دید دو چشم مست تو دیشب بخواب میدیدم ولی چه سود…
بنده محمودست و سلطان در ره معنی ایاز
بنده محمودست و سلطان در ره معنی ایاز کار دینداران نمازست و نماز ما نیاز ایکه از بهر نمازت گوش جان بر قامتست قامتی را…
برو ای خواجه و شه را بگدا باز گذار
برو ای خواجه و شه را بگدا باز گذار مهربانی کن و مه را بسها باز گذار تو که یک ذره نداری خبر از آتش…
بده آن راح روان پرور ریحانی را
بده آن راح روان پرور ریحانی را که به کاشانه کشیم آن بت روحانی را من بدیوانگی ار فاش شدم معذورم کان پری صید کند…
باز عزم شراب خواهم کرد
باز عزم شراب خواهم کرد ساز چنگ و رباب خواهم کرد آتش دل چو آب کارم برد چارهٔ کار آب خواهم کرد جامه در پیش…
این چه بویست ای صبا از مرغزار آوردهئی
این چه بویست ای صبا از مرغزار آوردهئی مرحبا کارام جان مرغ زار آوردهئی بهر جان بیقرار آدم خاکی نهاد نکتهی از روضهٔ دارالقرار آوردهئی…
ایکه از باغ رسالت چو تو شمشاد نخاست
ایکه از باغ رسالت چو تو شمشاد نخاست کار اسلام ز بالای بلندت بالاست شکل گیسوی و دهان تو بصورت حامیم حرف منشور جلال تو…
ای ملک دلم خراب کرده
ای ملک دلم خراب کرده در کشتن من شتاب کرده پیش لب لعلت آب حیوان خود را ز خجالت آب کرده رخسارهٔ لاله و سمن…
ای قمر تابی از بناگوشت
ای قمر تابی از بناگوشت شکر آبی ز چشمهٔ نوشت جاودان مست چشم می گونت واهوان صید خواب خرگوشت خسرو آسمان حلقه نمای حلقه در…
ای شام زلفت بتخانهٔ چین
ای شام زلفت بتخانهٔ چین مشک سیاهت بر لاله پرچین بزم از عقیقت پر شهد و شکر وایوان ز رویت پرماه و پروین شمع شبستان…





