غزلیات خواجوی کرمانی
ای لاله برگ خویش نظرت گلستان چشم
ای لاله برگ خویش نظرت گلستان چشم یاقوت آبدار تو قوت روان چشم خیل خیال خال تو بیند بعینه و در هر طرف که روی…
ای صبا با بلبل خوشگوی گوی
ای صبا با بلبل خوشگوی گوی مینماید لالهٔ خود روی روی صبحدم در باغ اگر دستت دهد خوش برآ چون سرو و طرف جوی جوی…
ای زلف تو زنجیر دل حلقه ربایان
ای زلف تو زنجیر دل حلقه ربایان در بند کمند تو دل حلقه گشایان وی برده بدندان سر انگشت تحیر ز آئینه رخسار تو آئینه…
ای دل من بسته در آن زنجیر سمنسا دل
ای دل من بسته در آن زنجیر سمنسا دل کرده مرا در غم عشقت بی سر و بی پا دل برده ازین قالب خاکی رخت…
ای چشم نیمخواب تو از من ربوده خواب
ای چشم نیمخواب تو از من ربوده خواب وی زلف تابدار تو بر مه فکنده تاب بر مه فکنده برقع شبرنگ روز پوش مه را…
ای بت یاقوت لب وی مه نامهربان
ای بت یاقوت لب وی مه نامهربان شمع شبستان دل گلبن بستان جان گاه صبوحست و جام وقت شباهنگ و بام صبح دوم در طلوع…
آه از آن یار که نبود خبر از یارانش
آه از آن یار که نبود خبر از یارانش داد از آنکس که نباشد غم غمخوارانش یاری آن نیست که آگاه نباشد از یار یار…
آن عید نیکوان بدر آمد بعیدگاه
آن عید نیکوان بدر آمد بعیدگاه تابنده رخ چو روز سپید از شب سیاه مانند باد میشد و میکرد دمبدم در آب رود مردمک چشم…
اگر در جلوه میری سمند باد جولانرا
اگر در جلوه میری سمند باد جولانرا بفرما تا فرو روبم به مژگان خاک میدانرا مکن عیب تهی دستان که در بازار سرمستان گدا باشد…
از صومعه پیری بخرابات درآمد
از صومعه پیری بخرابات درآمد با باده پرستان بمناجات درآمد تجدید وضو کرد بجام می و سرمست در دیر مغان رفت و بطاعات درآمد هر…





