غزلیات خواجوی کرمانی
در شب زلف تو مهتابی خوشست
در شب زلف تو مهتابی خوشست در لب لعل تو جلایی خوشست پیش گیسویت شبستانی نکوست طاق ابروی تو محرابی خوشست حلقهٔ زلف کمند آسای…
خیزید ای میخوارگان تا خیمه بر گردون زنیم
خیزید ای میخوارگان تا خیمه بر گردون زنیم ناقوس دیر عشق را بر چرخ بوقلمون زنیم هر چند از چار آخشپج و پنج حس در…
خنک آن باد که برخاک خراسان گذرد
خنک آن باد که برخاک خراسان گذرد خاصه برگلشن آن سرو خرامان گذرد واجب آنست که از حال گدا یاد کنند هر که بر طرف…
حکایت رخت از آفتاب میشنوم
حکایت رخت از آفتاب میشنوم حدیث لعل لبت از شراب میشنوم ز آب چشمه هر آن ماجرا که میرانم ز چشم خویش یکایک جواب میشنوم…
چون کوتهست دستم از آن گیسوی دراز
چون کوتهست دستم از آن گیسوی دراز زین پس من و خیالش و شبهای دیر باز امروز در جهان به نیازست ناز ما و او…
چو مطربان سحر چنگ در رباب زنند
چو مطربان سحر چنگ در رباب زنند صبوحیان نفس از آتش مذاب زنند بتاب سینه چراغ فلک بر افروزند ز آب دیده نمک بردل کباب…
چه کسانند که در قصد دل ریش کسانند
چه کسانند که در قصد دل ریش کسانند با من خسته برآنند که از پیش برانند میکشند از پی خویشم که بزاری بکشندم که مرا…
جانم از غم بلب رسیدهٔ تست
جانم از غم بلب رسیدهٔ تست دلم از دیده خون چکیدهٔ تست راستی را قد خمیدهٔ من نقشی از ابروی خمیدهٔ تست طوطی جانم از…
تشنهام تا بکی آخر بده آبی ساقی
تشنهام تا بکی آخر بده آبی ساقی فی حشای اضطرمت نایرة الا شواق عمر باقی بر صاحبنظران دانی چیست آنچه از بادهٔ دوشینه بماند باقی…
ترا که طرهٔ مشکین و خط زنگاریست
ترا که طرهٔ مشکین و خط زنگاریست چه غم ز چهره زرد و سرشک گلناریست فغان ز مردم چشمت که خون جانم ریخت چه مردمیست…





