غزلیات خواجوی کرمانی
عاقل ندهد عاشق دلسوخته را پند
عاقل ندهد عاشق دلسوخته را پند سلطان ننهد بنده محنت زده را بند ای یار عزیز انده دوری تو چه دانی من دانم و یعقوب…
صبحدم دل را مقیم خلوت جان یافتم
صبحدم دل را مقیم خلوت جان یافتم از نسیم صبح بوی زلف جانان یافتم چون بمهمانخانهٔ قدسم سماع انس بود آسمان را سبزهای برگوشهٔ خوان…
شامش از صبح فروزنده درآویخته است
شامش از صبح فروزنده درآویخته است شبش از چشمهٔ خورشید برانگیخته است گوئیا آنک گلستان رخش میآراست سنبل افشانده و بر برگ سمن ریخته است…
سخن یار ز اغیار بباید پوشید
سخن یار ز اغیار بباید پوشید قصهٔ مست ز هشیار بباید پوشید خلعت عاشقی از عقل نهان باید داشت کان قبائیست که ناچار بباید پوشید…
ساقیا وقت صبوح آمد بیار آن جام را
ساقیا وقت صبوح آمد بیار آن جام را می پرستانیم در ده بادهٔ گلفام را زاهدانرا چون ز منظوری نهانی چاره نیست پس نشاید عیبت…
زهی تاری ز زلفت مشگ تاتار
زهی تاری ز زلفت مشگ تاتار گل روی تو برده آب گلنار از آن پوشم رخ از زلفت که گویند نمیباید نمودن زر به طرار…
ز رارض دار سعدی یا بارق الغوادی
ز رارض دار سعدی یا بارق الغوادی طف حول ربع سلمی یا ذارع البوادی غافل مشو ز سوزم چون آه سینه دیدی و اندیشه کن…
رند و دردی کش و مستم چه توان کرد چو هستم
رند و دردی کش و مستم چه توان کرد چو هستم بر من ای اهل نظر عیب مگیرید که مستم هر شبم چشم تو در…
رام را گر برگ گل باشد نبیند ویس را
رام را گر برگ گل باشد نبیند ویس را ور سلیمان ملک خواهد ننگرد بلقیس را زندهٔ جاوید گردد کشته شمشیر عشق زانکه از کشتن…
دوش چون موکب سلطان خیالش برسید
دوش چون موکب سلطان خیالش برسید اشکم از دیده روان تا سر راهش بدوید خواستم تا بنویسم سخنی از دل ریش قلمم را ز سر…





