غزلیات خواجوی کرمانی
ای رخت شمع بت پرستان شمع بیرون بر از شبستان
ای رخت شمع بت پرستان شمع بیرون بر از شبستان بر لب جوی و طرف بستان داد مستان ز باده بستان وی برخ رشگ ماه…
ای خوشا وصل یار و فصل بهار
ای خوشا وصل یار و فصل بهار نغمهٔ بلبل و گل و گلزار شب و شمع و شراب و نالهٔ چنگ لب ساقی و جام…
ای پیر مغان شربتم از درد مغان آر
ای پیر مغان شربتم از درد مغان آر وز درد من خسته مغانرا بفغان آر چون ره بحریم حرم کعبه ندارم رختم بسر کوی خرابات…
ای از حیای لعل لبت آب گشته می
ای از حیای لعل لبت آب گشته می خورشید پیش آتش روی تو کرده خوی در مصر تا حکایت لعل تو گفتهاند در آتشست شکر…
آن نقش بین که فتنه کند نقشبند را
آن نقش بین که فتنه کند نقشبند را و آن لعل لب که نرخ شکستت قند را پندم مده که تا بشنیدم حدیث دوست در…
آن ترک بلغاری نگر با چشم خونخوار آمده
آن ترک بلغاری نگر با چشم خونخوار آمده خورشید قندز پوش او آشوب بلغار آمده عید مسیحی روی او زنار قیصر موی او در حلقهٔ…
اشارت کرده بودی تا بیایم
اشارت کرده بودی تا بیایم بگو چون بی سر و بی پا بیایم من شوریده دل را از ضعیفی ندانی باز اگر فردا بیایم گرم…
آتش اندر آب هرگز دیدهئی
آتش اندر آب هرگز دیدهئی عنبر اندر تاب هرگز دیدهئی چون دهان بر لعل شورانگیز او پسته و عناب هرگز دیدهئی شد نقاب عارضش زلف…
یا من الیک میلی قف ساعة قبیلی
یا من الیک میلی قف ساعة قبیلی بالدمع بل ذیلی هذا نصیب لیلی هر شب که باده نوشم وز تاب سینه جوشم تا صبحدم خروشم…
هیچکس نیست که وصل تو تمنا نکند
هیچکس نیست که وصل تو تمنا نکند یا جفا بر من دلخستهٔ شیدا نکند هر که سودای سر زلف تو دارد در سر این خیالست…





