غزلیات خواجوی کرمانی
دیشب ای باد صبا گوئی که جائی بودهئی
دیشب ای باد صبا گوئی که جائی بودهئی پای بند چین زلف دلگشائی بودهئی آشنایانرا ز بوی خویش مست افکندهئی چون چمن پیرای باغ آشنائی…
دوش پیری ز خرابات برون آمد مست
دوش پیری ز خرابات برون آمد مست دست در دست جوانان و صراحی در دست گفت عیبم مکن ای خواجه که ترسا به چهئی توبهٔ…
دلا بر عالم جان زن علم زین دیر جسمانی
دلا بر عالم جان زن علم زین دیر جسمانی که جانرا انس ممکن نیست با این جن انسانی در آن مجلس چو مستانرا ز ساغر…
درد غم عشق را طبیب نباشد
درد غم عشق را طبیب نباشد مکتب عشاق را ادیب نباشد کشور تحقیق را امیر نخیزد خطبهٔ توحید را خطیب نباشد با نفحات نسیم باد…
خیمهٔ نوروز بر صحرا زدند
خیمهٔ نوروز بر صحرا زدند چارطاق لعل بر خضرا زدند لاله را بنگر که گوئی عرشیان کرسی از یاقوت برمینا زدند کارداران بهار از زرد…
خنک آن باد که باشد گذرش بر کویت
خنک آن باد که باشد گذرش بر کویت روشن آن دیده که افتد نظرش بر رویت صید آن مرغ شوم کو گذرد بر بامت خاک…
حیات بخش بود باده خاصه وقت صبوح
حیات بخش بود باده خاصه وقت صبوح که راح را بود آندم خواص جوهر روح فکنده مرغ صراحی خروش در مجلس چو بلبلان سحر در…
چون طوطی خط تو پر بر شکر اندازد
چون طوطی خط تو پر بر شکر اندازد مرغ دل من آتش در بال و پر اندازد صوفی ز می لعلت گر نوش کند جامی…
چوعکس روی تو در ساغر شراب افتاد
چوعکس روی تو در ساغر شراب افتاد چه جای تاب که آتش در آفتاب افتاد بجام باده کنون دست می پرستان گیر چرا که کشتی…
چو بر قمر ز شب عنبری نقاب انداخت
چو بر قمر ز شب عنبری نقاب انداخت دل شکسته ما را در اضطراب انداخت بخون دیدهٔ ما تشنه شد جهان و رواست که دیده…





