گلچین اشعار حسین منزوی
وقتی تو نیستی
وقتی تو نیستی ، شادی کلام نامفهومیست… و دوستت می دارم رازیست که در میان حنجرهام دق میکند! و من چگونه بی تو نگیرد دلم؟…
مسافر خواب آلود،
مسافر خواب آلود، در آن اتاق خیال اندود، چو روح کهنهء سرگردان هنوز می پلکد حیران به جست و جوی کسی شاید که از کنار…
سکوت می کنم و عشق ،در دلم جاری است
سکوت می کنم و عشق ،در دلم جاری است که این شگفت ترین نوع خویشتن داری است تمـام روز ، اگر بی تفاوتـم ؛ امـّا…
پشت درِ سرای تو با من قرار نیست
پشت درِ سرای تو با من قرار نیست بگشای در، که حوصلهی انتظار نیست هر رفتنی به سوی تو برگشت میخورد ما را به جز…
و من چگونه بی تو نگیرد دلم ؟
و من چگونه بی تو نگیرد دلم ؟ اینجا که ساعت و آیینه و هوا به تو معتادند … و انعکاس لهجهی شیرینت هر لحظه…
مرا به باغ و بهاران چه کار دور از تو ؟
مرا به باغ و بهاران چه کار دور از تو ؟ مرا چه کار به باغ و بهار دور از تو ؟ بهار آمده امّا…
سفر، گریختنی در مه است، سوی امید؟
سفر، گریختنی در مه است، سوی امید؟ و یا گریختن از خویش، ناامیدانه؟ ز خود چگونه گریزم که بار خویشتنم امانتی است هم از سرنوشت…
به سینه می زندم سر، دلی که کرده هوایت
به سینه می زندم سر، دلی که کرده هوایت دلــی کــــه کرده هـوای کرشمههای صدایت نه یوسفم، نه سیاوش، به نفس کشتن و پرهیز کـــه…
همیشه های مشامم
همیشه های مشامم شمیم زلف تو دارد تو بامنی و نیازی به بوی پیرهنت نیست… حسین منزوی
مرا به بوی خوشت جان ببخش و زنده بدار
مرا به بوی خوشت جان ببخش و زنده بدار که از تو چیزی ازین بیشتر نمیخواهم اگرچه وسوسه دیدنت همیشگی است که هیچ وسوسه را…





