گلچین اشعار حسین منزوی
من همان شاعرِ مَستم که شبی باخت تورا
من همان شاعرِ مَستم که شبی باخت تورا با دِلی غمـزَده یک جُرعه غزل ساخت تورا تا تو نوشَش بُڪُنی وقتِ خداحافظ شــد! هِق هقَم…
قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو
قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو گیرم این باغ، گُلاگُل بشکوفد…
چنان گرفته ترا بازوان پیچکی ام
چنان گرفته ترا بازوان پیچکی ام که گویی از تو جدا نه که با تو من یکی ام نه آشنایی ام امروزی است با تو…
اگر باید زخمی داشته باشم
اگر باید زخمی داشته باشم که نوازشم کنی بگو تا تمام دلم را شرحه شرحه کنم زخم ها زیبایند و زیباتر آن که تیغ را…
من تو را برای شعر بر نمی گزینم
من تو را برای شعر بر نمی گزینم شعر؛ مرا برای تو برگزیده است… در هشیاری به سراغت نمی آیم ! هربار از سوزش انگشتانم…
عشق و زخم
عشق و زخم از یک تبارند. اگر خویشاوندیم یا نه من سراپا همه زخمم، تو سراپا همه انگشت نوازش باش…! حسین منزوی
زن جوان، غزلی با ردیف آمد بود
زن جوان، غزلی با ردیف آمد بود که بر صحیفه ی تقدیر من مسود بود زنی که مثل غزلهای عاشقانه ی من به حسن مطلع…
چه جای صحبت
چه جای صحبت سال و مَه و بهار و خزان؟ که دلگرفته ام از روزگار دور از تو… حسین منزوی
از پیراهنت
از پیراهنت، دستمالی میخواهم که زخم عمیقم را ببندم و از دهانت بوسهای! که جهانم را تازه کنم… حسین منزوی
مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من
مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من که جز ملال نصیبی نمیبرید از من زمین سوختهام، ناامید و بیبرکت که جز مراتع نفرت نمیچرید از…





