از زبان آبگينه

از زبان آبگينه چها که بر سر اين تکدرخت پير گذشت وليک جنگل انبوه را ز ياد نبرد به فتحنامة خورشيد کاغذين خنديد چراغ گوشة…

Continue Reading...

جهنم است، جهنم نه نیمروزانست

جهنم است، جهنم نه نیمروزانست گلوی کوچه چو دلهای کینه توزانست به هر کرانه که بینی کفن فروشانند که گفته است که این شهر جامه…

Continue Reading...

شبی که قصة فانوس و باد میگفتند

شبی که قصة فانوس و باد میگفتند چراغها همه گی زنده باد میگفتند! به جای مرثیه، دستانگران بادیه ها سبکسرانه غزلهای شاد میگفتند منادیان که…

Continue Reading...

اشراق شكسته

اشراق شكسته خورشيد گرفت دشت و دره را اندُه نه سزاست جز شب پره را ای غالبه بوی برخيز و بشوی در چشمة نور اين…

Continue Reading...

چرا به سوی فلقها دری گشوده نشد

چرا به سوی فلقها دری گشوده نشد سرود فجر ز گلدسته ها شنوده نشد چه بذرها که فشاندیم در کویر خیال یکی جوانه نبست و…

Continue Reading...

فاجعه

فاجعه شبي كه قصهء فانوس و باد ميگفتند چراغها همه گي زنده باد ميگفتند ! به جاي مرثيه ، دستانگران باديه ها سبكسرانه غزلهاي شاد…

Continue Reading...