غزلیات سلیم تهرانی
با تو گل را سر و سامان خودآرایی نیست
با تو گل را سر و سامان خودآرایی نیست سرو را پیش تو سرمایه ی رعنایی نیست مرو ای شمع و مرا بر سر فریاد…
ای شوق رخت سوخته مغز قلم شمع
ای شوق رخت سوخته مغز قلم شمع نزدیک به مردن ز غمت دم به دم شمع بر یاد تو چون صورت فانوس خیالند عالم همه…
ای خامه حرف زن که پس از ما کلام ما
ای خامه حرف زن که پس از ما کلام ما شاید به اهل راز رساند سلام ما آن صید پیشه ایم که تا بگذرد همای…
آنکه در پیری می عشرت به ساغر میکند
آنکه در پیری می عشرت به ساغر میکند در کنار بام، مستی چون کبوتر میکند گفتگوی مردم دیوانه دارد تازگی تا سخن سر میکند، صد…
افروخت رخ از باده و بگداخته بودم
افروخت رخ از باده و بگداخته بودم خود را ز تماشای رخش باخته بودم بر دست من این شیشه که از چرخ سپردند از حمله…
از غم هرکسی این سوخته تن می لرزد
از غم هرکسی این سوخته تن می لرزد تیشه بر کوه زنی، خانه ی من می لرزد دلم از ناله ی مرغان چمن می لرزد…
از خون خویش می به ایاغ تو می کنند
از خون خویش می به ایاغ تو می کنند گل ها شکفتگی به دماغ تو می کنند چون زلف عنبرین بتان، ماه و آفتاب مشاطگی…
آتش به باغ زد ز خزان روزگار حیف
آتش به باغ زد ز خزان روزگار حیف داغ چمن نه ایم، ز بلبل هزار حیف تأثیر نیست در دل ما فیض عشق را بر…
یک نفس چون لاله جام از کف ز هشیاری منه
یک نفس چون لاله جام از کف ز هشیاری منه چون گل از سر افسر آشفته دستاری منه همچو شاخ گل ز کف مگذار جام…
همنشین از گریهٔ من کاشکی دامان کشد
همنشین از گریهٔ من کاشکی دامان کشد خویش را بر گوشهای چون موج ازین طوفان کشد از سموم آه، این ویرانه از بس گرم شد…





