غزلیات سلیم تهرانی
چو حسن سبز تمنای اهل دید بود
چو حسن سبز تمنای اهل دید بود مباش گو به چمن گل چو سرو و بید بود به بزم شوق، پی آب خوردن دل ما…
چه پروای گلستان و سر و برگ چمن دارد
چه پروای گلستان و سر و برگ چمن دارد چو غنچه آنکه گلشن در درون پیرهن دارد چنان از حلقه ی زلف تو باد صبح…
چشمت ز ناز بسته به نظاره راه را
چشمت ز ناز بسته به نظاره راه را زنجیر کرده است ز مژگان نگاه را کرد از حجاب حسن تو یوسف ز بس عرق از…
جدل از خصم هنر باشد و از من عیب است
جدل از خصم هنر باشد و از من عیب است چون رگ لعل ز دانا رگ گردن عیب است طعنه خوش نیست به دشمن، که…
ترک من کز بزم می گلرنگ میآید برون
ترک من کز بزم می گلرنگ میآید برون همچو شمشیر از برای جنگ میآید برون رسم خونریزی به دست و تیغ او زیبنده است این…
پیاله چون به من از دست او حواله شود
پیاله چون به من از دست او حواله شود دهان غنچه پر از آب چون پیاله شود ز شوق بزم وصال تو همچو موسیقار نفس…
بیا که دل ز ورق حرف کینه خواهی شست
بیا که دل ز ورق حرف کینه خواهی شست سرشک بی تو ز مژگان من سیاهی شست حدیث کوثر آن لب به خضر رخصت نیست…
بهار در قدح گل می غریب مریز
بهار در قدح گل می غریب مریز درین پیاله بجز خون عندلیب مریز من آن نیم که چو عنقا شوم شکار کسی به راهم ای…
به کوی عشق اسیران به بوی یار روند
به کوی عشق اسیران به بوی یار روند که بلبلان به چمن از پی بهار روند به پای خم چو نشینند می کشان به نشاط…
به دست آیینه از عکس رخش گلدسته را ماند
به دست آیینه از عکس رخش گلدسته را ماند ز شانه زلف او هندوی ترکش بسته را ماند پریشانی ز شوق طرهٔ آشفتهای دارد حدیث…





