غزلیات سلیم تهرانی
سینه ریشان ترا تیغ شهادت مرهم است
سینه ریشان ترا تیغ شهادت مرهم است بر گل زخم شهیدان تو طوفان شبنم است دل درون سینه ی من کعبه ی ویرانه ای ست…
سر تا به پا چو شمع همه اشک و آه باش
سر تا به پا چو شمع همه اشک و آه باش در راه عشق پا چو نهی، سر به راه باش آسودگی ز گلشن فقر…
ساقی خمار دارم، یک ساغر دگر ده
ساقی خمار دارم، یک ساغر دگر ده آبی بر آتشم زن، پیمانه بیشتر ده با ناله های مستان سامان گریه بیش است در ماتم عزیزان،…
زهی بر چهره خطت سایهٔ جان
زهی بر چهره خطت سایهٔ جان لبت را خنده موج آب حیوان ز شوق تیغت آهوی حرم را بیاض دیده، صبح عید قربان پریشانی ز…
ز مرگم گر غبار غم که در دل بود، برخیزد
ز مرگم گر غبار غم که در دل بود، برخیزد چو شمع کشته از لوح مزارم دود برخیزد ز شوق او پس از مردن به…
ز دل غبار به چشم پر آب میآید
ز دل غبار به چشم پر آب میآید همین متاع ز ملک خراب میآید مپرس مرغ چمن را که سوختهست ای گل؟ ز آتش تو…
روی ننمایی، نباشد تا رخت پرداخته
روی ننمایی، نباشد تا رخت پرداخته چند چون آیینه می نازی به حسن ساخته وعده اش با دیگران، وز انتظار او مرا خشک شد همچون…
رسید موسم پیری و وقت عجز و نیاز است
رسید موسم پیری و وقت عجز و نیاز است چو شمع صبح، وجودم تمام سوز و گداز است سرم گرفته به دل الفت از خمیدن…
دلم همیشه ز آشوب عشق بی تاب است
دلم همیشه ز آشوب عشق بی تاب است درین محیط، گهر مضطرب چو سیماب است چو می به پیش نهم، قسمتم ز غیب رسد کلید…
دلم آن زلف سیه برد و تغافل دارد
دلم آن زلف سیه برد و تغافل دارد که سر زلف ندارد، خم کاکل دارد از سر شوق رود تا پی آن طرف کلاه غنچه…





