غزلیات سلیم تهرانی
چشم خویشان را حسد از بس به دولت شور کرد
چشم خویشان را حسد از بس به دولت شور کرد شد چو یوسف پادشاه، اول پدر را کور کرد! هر کجا دیوانه ای برداشت سنگی…
جرعه ای تا می خورد، خون در ایاغم می کند
جرعه ای تا می خورد، خون در ایاغم می کند تا دماغی می رساند، بی دماغم می کند بس که چون دیوانگان آشفته می بیند…
تا مرا تعلیم عشق او نواپرداز کرد
تا مرا تعلیم عشق او نواپرداز کرد هر سر مو کز تنم سر زد، صدای ساز کرد مدعای عندلیب ما نمی دانیم چیست در گلستانی…
پرتوی هردم به دل فیض الهی افکند
پرتوی هردم به دل فیض الهی افکند وقت آن آمد که داغ ما سیاهی افکند سرفرازی از سر عریان بود خورشید را شمع سر در…
بیا که چتر سعادت ز برگ تاک کنیم
بیا که چتر سعادت ز برگ تاک کنیم چو صبح، جیب فلک را ز غصه چاک کنیم بیار باده که در دل اگر غباری هست…
بهار است و چمن چون روی محبوب
بهار است و چمن چون روی محبوب چو قد یار، هر سروی دل آشوب دل از موج و دم ماهی گشاید صفای خانه از آب…
به غیر میکده زاهد بود شراب کجا
به غیر میکده زاهد بود شراب کجا کجا روم دگر ای خان و مان خراب کجا اشاره ای ست که از باده سیر نتوان شد…
به خاک هند مرا تاب زیستن ز کجاست
به خاک هند مرا تاب زیستن ز کجاست که چون حباب مرا زندگی به آب و هواست چنان مدار معاشم ز پهلوی خویش است که…
بس که گشتم ناتوان، هرگه صفیری میکشم
بس که گشتم ناتوان، هرگه صفیری میکشم از دل مجروح، پنداری که تیری میکشم چون سبوی می، ندارم قوت برخاستن دست بر سر، انتظار دستگیری…
بر آن سرم که کنم فاش گفتگوی شراب
بر آن سرم که کنم فاش گفتگوی شراب گواه مستی زاهد شوم چه بوی شراب رسانده ایم به جایی شراب خوردن را که پشت دست…





