غزلیات سلیم تهرانی
سر کن سخنی تا دل بدحال گشاید
سر کن سخنی تا دل بدحال گشاید کز باد نفس، غنچه ی تبخال گشاید پیچیدگی زلف سخن، حسن کلام است دایم دلم از همدمی لال…
ساقی چه دهی پند من این بزم شراب است
ساقی چه دهی پند من این بزم شراب است از گریه مرا منع مکن، عالم آب است از عشق تو آسان نتوان جست، که دارد…
زده گل دست بر دامان حافظ
زده گل دست بر دامان حافظ خورد بلبل قسم بر جان حافظ کند از شعلهٔ آواز خود گرم دف خورشید را دستان حافظ ز مستی…
ز مژگان آب چشمم می زند جوش
ز مژگان آب چشمم می زند جوش که دریا را نشاید کرد خس پوش درین دریا بود از سیلی موج چو نیلوفر صدف نیلی بناگوش…
ز دست رفت دل و در پی شراب افتاد
ز دست رفت دل و در پی شراب افتاد فغان که مهر سلیمان ز کف در آب افتاد به وعده کار فتاده ست عاشقان ترا…
روم چو از سر کویش، نمیرود پایم
روم چو از سر کویش، نمیرود پایم چو آب میروم و همچو ریگ بر جایم به راه شوق، نشان تا ز نوک خاری هست ز…
راه شوقی نسپردم افسوس
راه شوقی نسپردم افسوس خجل از پای خودم چون طاووس همت عشق نخواهد افسر چه کند مرغ چمن تاج خروس چند باشیم ز تنگی جهان…
دلم ز نسبت روی تو مهربان گل است
دلم ز نسبت روی تو مهربان گل است چو عندلیب همه عمر مدح خوان گل است شکسته رنگ شود گل چو بیندش به چمن بهار…
دلم آشفتگی در کار هرکس دید، میلرزد
دلم آشفتگی در کار هرکس دید، میلرزد چو شمع صبح میمیرد، دل خورشید میلرزد گدای عشق خون دل چو در پیمانه میریزد ز موج رشک،…
دل حزین عجبی نیست کز نوا افتد
دل حزین عجبی نیست کز نوا افتد اگر شکسته شود، کوه از صدا افتد بهانه جوست خطر در قلمرو دل ها شود شکسته گر آیینه،…





