غزلیات سلیم تهرانی
در ره شوق، دل از بیم خطر می لرزد
در ره شوق، دل از بیم خطر می لرزد می نهم پا چون درین بادیه، سر می لرزد که خبر داد ز لب تشنگی ام…
در باغ هر گلی ز تو در خون تازه ای ست
در باغ هر گلی ز تو در خون تازه ای ست هر بید در هوای تو مجنون تازه ای ست از زلف تا به چند…
خون گل ریزد درین باغ پرافسون آفتاب
خون گل ریزد درین باغ پرافسون آفتاب میزند چون ماه بر شبنم شبیخون آفتاب عمرها رفت و همان بیگانهای با ما، مگر در قیامت گرم…
خورشید از نمود رخت بی نمود شد
خورشید از نمود رخت بی نمود شد آتش زبس که سوخت ز شوق تو، دود شد از بس که منع دیدن یاران کند مرا چشم…
خرم آن گلشن که امید بهاری باشدش
خرم آن گلشن که امید بهاری باشدش در خزان از برگ عشرت غنچه واری باشدش بس که عشق آلوده ی دنیا نمی خواهد مرا باد…
حرف گل و حدیث بهار و خزان دروغ
حرف گل و حدیث بهار و خزان دروغ تا چند گویی این همه ای باغبان دروغ کردند بحث، شیخ و برهمن به پیش عشق دعوی…
چون توان با غیر دل را خالی از کین ساختن
چون توان با غیر دل را خالی از کین ساختن هرگز از بلبل نمی آید به گلچین ساختن سهل باشد حسن هرجا دعوی اعجاز کرد…
چو سوسن از حدیث آرزوی دل زبان بستم
چو سوسن از حدیث آرزوی دل زبان بستم چو زخم به شده چشم از تماشای جهان بستم ندارم بر بهار این چمن دلبستگی چندان حنا…
چه رنگ ها که ازین سیمتن شکسته شود
چه رنگ ها که ازین سیمتن شکسته شود چه عهدها که ازین دلشکن شکسته شود نصیب بود که چون شیشه، توبه را عمری نگاه دارم…
چمن ز لاله برافروخت شمع زیبایی
چمن ز لاله برافروخت شمع زیبایی شکفت غنچه ی نظاره ی تماشایی فغان که ساقی ما در بغل دلی دارد چو شیشه نازک و همچون…





