رباعیات سلیم تهرانی
چون شعله ز خویش باش افروختنی
چون شعله ز خویش باش افروختنی ذاتی بود این هنر، نه آموختنی کو آتش عشقی، که شده در تن من چون رشته ی شمع، هر…
با من بخت سیاه در بدمهری ست
با من بخت سیاه در بدمهری ست زهری ست، اگرچه رنگ او پازهری ست از حال خراب من خبر می گوید رنگم که چو زعفران…
ای اهل سخن از کرمت شکرگزار
ای اهل سخن از کرمت شکرگزار مثقال هنر پیش تمیزت خروار در عهد تو سامان دگر یافت سخن آری خرجش کم است و دخلش بسیار…
از شورش دریاست دلم غمخورکی
از شورش دریاست دلم غمخورکی خوش نیست صدای آب جز شرشرکی بار سفرم کجا به کشتی بودی چون موج مرا بودی اگر اشترکی سلیم تهرانی
غیر از تو، حریفان همه ای حضرت میر
غیر از تو، حریفان همه ای حضرت میر یک جا شده ایم جمع چون شکر و شیر افکنده بساط عشرتی و داریم هریک بچه ای…
دستی به چمن دراز بر گل نکنم
دستی به چمن دراز بر گل نکنم تکلیف نوا به هیچ بلبل نکنم هر گام افتم ز ضعف طالع صدجا گر تکیه به دیوار توکل…
چون چشم حسود است جهان برمن شور
چون چشم حسود است جهان برمن شور آواره ی عالمم چو بیت مشهور صبحم همه شام است، ولی شام فراق روزم همه شب، ولی شب…
این عشق که برق عافیت پرداز است
این عشق که برق عافیت پرداز است جان پرور ما چو شعله ی آواز است بیماری عشق در وجود مردان همچون تب شیر و یرقان…
ای آنکه ترا مدح و ثنا می گویم
ای آنکه ترا مدح و ثنا می گویم نامت چوبرم، نام خدا می گویم خواهم ز درت بار سفر بربندم تا حال ثنا، کنون دعا…
ابروی تو از غمزه دگر پر گره است
ابروی تو از غمزه دگر پر گره است تیری انداز چون کمان به زه است هر عضوم ازو، جدا نشاطی دارد در دل عشق تو…





