رباعیات حزین لاهیجی
ای دوست چراغ چشم بیدار تویی
ای دوست چراغ چشم بیدار تویی معشوق تویی، عاشق دیدار تویی آشوب جهان، فتنهٔ بازار تویی خود یوسف مصریّ و خریدار تویی رباعیات حزین لاهیجی…
ای آنکه بنفشه زیب نسرین داری
ای آنکه بنفشه زیب نسرین داری صد رخنه ز غمزه در دل و دین داری ظلم است که اشک بوالهوس پاک کند دستی که ز…
امّید گداست، تا در بازی هست
امّید گداست، تا در بازی هست معشوق غنیّ و عشق را آزی هست خسته به دواتند، نه با خسته دوا بیچاره نیاز و چاره را…
از عمر عزیز رفته افزون از شصت
از عمر عزیز رفته افزون از شصت گاهی در کار و گه به کوتاهی دست گه سخرهٔ مستی و گهی هشیاری امروز نشسته ام نه…
ابنای زمانه، لولیان آیینند
ابنای زمانه، لولیان آیینند مدخوله روزگار، بی کابینند ابلیس بود عامل و تلبیس، رئیس در دهکده ای که خواجه تاشان اینند رباعیات حزین لاهیجی www.facebook.com/rumibalkhi.af
وبرانی عشق، باشد آباد شدن
وبرانی عشق، باشد آباد شدن از قید هزار منت آزاد شدن ناخن به خراش سینه داریم حزین نبود هنری، امّت فرهاد شدن رباعیات حزین لاهیجی…
نه قصّهٔ سرسری، نه بازی ست سخن
نه قصّهٔ سرسری، نه بازی ست سخن خونین جگریّ و جانگدازیست سخن مردانه قدم زن آنچنان کز شادی نازد به خطابت که نیازی ست سخن…
گردد چو خراب تن، چه غم؟ جان باشد
گردد چو خراب تن، چه غم؟ جان باشد ویران چو شود حباب، عمّان باشد داد و ستد عشق زیانش سود است گر جان برود چه…
عشق تو کلیم طور سینای دلم
عشق تو کلیم طور سینای دلم داغت حشم سینهٔ صحرای دلم دردت که طبیب جان بی درد مباد درمان غمم، مقصد اقصای دلم رباعیات حزین…
سرّ غم عشق را، ز بیگانه مجو
سرّ غم عشق را، ز بیگانه مجو از واعظ بی خبر، جز افسانه مجو مستم، ره هوشیاری از من مطلب افسانهٔ عقل را ز دیوانه…





