غزلیات حزین لاهیجی
درین زمانه نه یاری نه غمگساری هست
درین زمانه نه یاری نه غمگساری هست غریب کشور خویشیم روزگاری هست شکسته خار کهن آشیان گلزارم همین شنیدهام از بلبلان، بهاری هست ز شوخ…
در طینتم از بس که رگ و ریشه، وفا داشت
در طینتم از بس که رگ و ریشه، وفا داشت خاکم چه بهاران و چه دی، مهر گیا داشت در مرگ من آن زلف چرا…
در پرده خط، خال به صد ناز گرفتی
در پرده خط، خال به صد ناز گرفتی از مرغ دلم دانه چرا بازگرفتی کردی ز شکنج قفس امروز برونم کز بال و پرم قوّت…
خوشا روزی که صحرای جدایی طی شود ما را
خوشا روزی که صحرای جدایی طی شود ما را غزال وحشی دل، خضر فرخ پی شود ما را دروغی بسته زاهد از زبان یار اوا…
خوبان به ره مهر و وفا پا نگذارند
خوبان به ره مهر و وفا پا نگذارند تا حسرت عالم به دل ما نگذارند این رسم، غریب است که در خلوت دیدار بی پرده…
خراباتی نژادم دلق شیادانهای دارم
خراباتی نژادم دلق شیادانهای دارم صراحی در بغل، در آستین پیمانه ای دارم به ناقص فطرتان بخشیده ام دنیا و عقبا را گدای کوی عشقم…
حق را بطلب مسجد و میخانه کدام است؟
حق را بطلب مسجد و میخانه کدام است؟ از باده بگو، شیشه و پیمانه کدام است؟ محراب دل آن جلوهٔ آغوش فریب است نشناختهام کعبه…
چو موج می جدا از باده نتوان کرد پیوستش
چو موج می جدا از باده نتوان کرد پیوستش بود میخانه زیر دست مژگان سیه مستش چو آن کافر که اسلام آورد از بی نواییها…
چند به غمزه خون کنی خاطر ناشکیب را
چند به غمزه خون کنی خاطر ناشکیب را بر رگ جانم افکنی، طرّهٔ دلفریب را؟ این ستم دگر بود، کز تف خوی گرم تو گریه…
جز ذکر تو ساقی، دگر اوراد ندارم
جز ذکر تو ساقی، دگر اوراد ندارم می ده که سر صحبت زهّاد ندارم بی تابی دامم نه ز اندوه اسیری ست من تاب فراموشی…





