غزلیات حزین لاهیجی
کجا پاس حجاب از زاهد بی پیر می آید؟
کجا پاس حجاب از زاهد بی پیر می آید؟ که تا میخانه هم با خرقهٔ تزویر می آید مزن دم با من آتش نفس در…
فقرم کجا ز جلوهٔ دنیا زبون شود؟
فقرم کجا ز جلوهٔ دنیا زبون شود؟ موج سراب، دام ره خضر چون شود؟ سودای زلف یار، به دیوانگی کشید فکری که در دماغ بماند،…
عنان ریز است از هرسو، سپاه عشق بر دلها
عنان ریز است از هرسو، سپاه عشق بر دلها نپرسد سیل بی زنهار، هرگز راه منزلها فروغ شعلهٔ رخسار شمع آشنارویی مرا پروانهٔ سرگشته دارد…
عذر این بنده پذیرای دل و هوشش باد
عذر این بنده پذیرای دل و هوشش باد هر غباری ست ز آیینه فراموشش باد دامن مرحمت دولت ساقیست فراخ جرم من پردگی خلق خطاپوشش…
صبوحی از چمن مستانه پیراهن قبا کرده
صبوحی از چمن مستانه پیراهن قبا کرده چو بوی گل گذشتی تکیه بر دوش صبا کرده به مغز نوبهار از عطر گیسو عطسه افکنده دماغ…
شمع سان با تو شبم رفت و تمنا مانده ست
شمع سان با تو شبم رفت و تمنا مانده ست همه تن صرف نظر گشت و تماشا مانده ست به امیدی که فتد در دل…
شامی که مست صبح امیدش نمی کنند
شامی که مست صبح امیدش نمی کنند بخت سیاه ماست، سفیدش نمی کنند صیدی نمی کشند بتان در کمند عشق تا سایه پرور گُل و…
سحر ز هاتف میخانه ام سروش آمد
سحر ز هاتف میخانه ام سروش آمد که بایدت به در پیر می فروش آمد به جان چو خدمت میخانه راکمر بستم سرم ز مستی…
ساقی قدحی در ده، از خود بستان ما را
ساقی قدحی در ده، از خود بستان ما را مستانه بگو رمزی، بگشای معمّا را ظلمتکدهٔ عاشق، زان چهره منوّر کن تا چند به روز…
زلف بی باک تو تا سلسله جنبانم بود
زلف بی باک تو تا سلسله جنبانم بود سر سودازدگان ریگ بیابانم بود دستم از تنگی دل وقف گریبان شده است یاد آن روز که…





