غزلیات حزین لاهیجی
سالک، ز سراغ ره مقصود خمش باش
سالک، ز سراغ ره مقصود خمش باش هر سنگ نشان، سنگ ره توست بهش باش با ساقی قسمت نتوان عربده انگیخت چون گل همه دم،…
زهر غم هجر تو به جان کارگر افتاد
زهر غم هجر تو به جان کارگر افتاد امّید وصال تو به عمر دگر افتاد در قلزم دل نیست همانا، نم خونی کز دیده به…
زان شراری که نهان در دل خارا می سوخت
زان شراری که نهان در دل خارا می سوخت شمع در انجمن و لاله به صحرا می سوخت بود از ساقی ما دوش، ز بس…
ز درویشی بقا دارد دل روشن ضمیر من
ز درویشی بقا دارد دل روشن ضمیر من زند پهلو به آب زندگی، موج حصیر من کهن تاریخی عشقم که با داوود مدّتها زبور ناله…
ز بیگانه پرداخت بوم و برم را
ز بیگانه پرداخت بوم و برم را سواری که بر قلب زد لشکرم را به دشتی که می پرورد شور عشقم مگر ناخن شیر، خارد…
رخصت آشتی مده، غمزهٔ غم زدای را
رخصت آشتی مده، غمزهٔ غم زدای را مهر زبان دل مکن، نرگس سرمه سای را چند نگاه تلخ تو، زهر کند به ساغرم چاشنی تبسّمی،…
دو روزی کز قضا بایست با این کاروان باشم
دو روزی کز قضا بایست با این کاروان باشم مرا کم قیمتی نگذاشت بر طبعی گران باشم به قید سخت رویانم، ملایم طینتی دارم چو…
دلِ شاد، رند می آشام دارد
دلِ شاد، رند می آشام دارد جم دور خوبش است تا جام دارد چو گوهر، دل عارف از لنگر خویش درین بحر پر شورش، آرام…
دستان زن عشرتکده، فریاد نداند
دستان زن عشرتکده، فریاد نداند نالیدن ما، مرغ چمن زاد نداند ترسم که خراشیده شود آن دل نازک آهسته بنالید که صیاد نداند می خندد…
در فتح باب میکده باشد گشاد ما
در فتح باب میکده باشد گشاد ما صرف سبو شود، همه خاک مراد ما دل روشناس مصحف حسن بتان نبود شد روشن از غبار خط…





