غزلیات همام تبریزی
وداع یار و دیارم چو بگذرد به خیال
وداع یار و دیارم چو بگذرد به خیال شود منازلم از آب دیده مالامال ز سوز سینه من ساربان به فریاد است ز بیم آن…
نبود خلاص ما را ز دو چشم شوخ شنگش
نبود خلاص ما را ز دو چشم شوخ شنگش که چو در کرشمه آید گذرد ز جان خدنگش هوس شکار دارد منم از جهان و…
مرا تویی ز جهان آرزوی جان ای دوست
مرا تویی ز جهان آرزوی جان ای دوست حیات بهر تو خواهم در این جهان ای دوست میان حلقه زلفت چو مرغ جان بنشست ندید…
کو جوانی تا فدای عشق خوبان کردمی
کو جوانی تا فدای عشق خوبان کردمی بار دیگر عمر خود در کار ایشان کردمی کاشکی بر جای هر مویی دلی بودی مرا تا بر…
عاشق کسی بود که کشد بار یار خویش
عاشق کسی بود که کشد بار یار خویش شهوت پرست مانده بود زیر بار خویش شد زندگانیم همه در کار عشق یار او فارغ از…
ز کوی دوست مرا ناگزیر خواهد بود
ز کوی دوست مرا ناگزیر خواهد بود وگر گذر همه بر تیغ و تیر خواهد بود از آب دیده من در میان منزل دوست به…
دلم ز عهدۀ عشقت برون نمیآید
دلم ز عهدۀ عشقت برون نمیآید به جای هر سر مویی مرا دلی باید بهای هر سر مویت نهادهام جانی زهی معامله گر دیگری نیفزاید…
خرامان میرود آن سرو قامت
خرامان میرود آن سرو قامت جهانی را از آن قامت قیامت مؤذن گر ببیند قامتت را فراموشش شود تکبیر و قامت امام از شوق آن…
چو ترک من بگشاید بر ابروان کاکول
چو ترک من بگشاید بر ابروان کاکول هزار دل برباید به یک دم آن کاکول عجب مدار تو زان ماهروی مهرجبین که آفتاب رخش راست…
تازه شود حیات ما چون بگشاید او دهن
تازه شود حیات ما چون بگشاید او دهن بوی گل است یا نفس آب حیات یا سخن از نفسش مشام ما نافه مشک میشود شاید…





