غزلیات همام تبریزی
معذورم اگر ورزم سودای چنین یاری
معذورم اگر ورزم سودای چنین یاری ای چشم ملامتگر بنگر به رخش باری خامی که بدین صورت در کار نمیآید او را نتوان گفتن جز…
گفت از برای چیدن گل در چمن شدی
گفت از برای چیدن گل در چمن شدی از مات شرم باد که پیمانشکن شدی آخر نسیم گل اثر بوی ما نداشت تا در چمن…
عجب باشد تن از جان آفریدن
عجب باشد تن از جان آفریدن ز گل خورشید تابان آفریدن میان چشمه خورشید تابان لبی چون آب حیوان آفریدن بهشتی بر سر سرو خرامان…
زینهار ای دل گرت با عشق پیوندی بود
زینهار ای دل گرت با عشق پیوندی بود غیرتت باید که بر پای هوا بندی بود حسن روزافزون طلب، جاوید با وی عشق باز حسن…
دوش از لبت ربودهام ای مهربان شکر
دوش از لبت ربودهام ای مهربان شکر پیداست در بیان من امروز آن شکر چون نی به خدمت تو بسی بستهام میان تا همچو نی…
داشتم روزی نگاری یاد میآید مرا
داشتم روزی نگاری یاد میآید مرا هر زمان از یاد او فریاد میآید مرا مجمع اصحاب و وصل یار و ایام شباب همچو برق تیزرو…
چون سحر از بوی گل گشت معطر هوا
چون سحر از بوی گل گشت معطر هوا از نفس یار ما داد نشانی صبا نه چه سخن باشد این چیست صبا تا کنم نسبت…
تو سلطانی و خورشیدت غلام است
تو سلطانی و خورشیدت غلام است نظر جز بر چنین صورت حرام است ورای حسن در روی تو چیزیست نمیداند کسی کان را چه نام…
بوی خوشت همره باد صباست
بوی خوشت همره باد صباست آنچه صباراست میسر که راست دوش چو بوی تو به گلزار برد نالۀ مرغان سحرخوان بخاست گل چو نسیم تو…
برای دیدن رویت خوش است بینایی
برای دیدن رویت خوش است بینایی ز بهر نام تو آید به کار گویایی نشسته بر در گوش است جان ما شب و روز بدان…





