غزلیات همام تبریزی
سالها باید که چون تو ماهی از دوران برآید
سالها باید که چون تو ماهی از دوران برآید یا چو بالای تو سروی خوش زسروستان برآید در میان کفر زلفت نور ایمان مینماید پیش…
رفتیم ما و عشق تو اندر میان هنوز
رفتیم ما و عشق تو اندر میان هنوز ساکن نگشت عربده عاشقان هنوز هر برگ گل که باد صبا از چمن ربود مرغان ز رنگ…
در باغ چو بالایت سروی نتوان دیدن
در باغ چو بالایت سروی نتوان دیدن صد سرو فدا بادا هنگام خرامیدن ای نور الهی را از روی شما عکسی ما آینه صانع خواهیم…
چون کرد دیگر آن بت چابک سوار کوچ
چون کرد دیگر آن بت چابک سوار کوچ آرام کرد از دل و صبر و قرار کوچ پیوسته بیم هجر همیداشت این دلم زین سان…
جان را به جای زلفت جای دگر نباشد
جان را به جای زلفت جای دگر نباشد زین منزل خوش او را عزم سفر نباشد جانا دلم ربودی گویی خبر ندارم در زلف خود…
پرده خویش تویی پرده برانداز ز پیش
پرده خویش تویی پرده برانداز ز پیش یار بارت ندهد تا نشوی دشمن خویش آفتابیست که از دیدۀ کس نیست دریغ گر هواهای تو چون…
بشنو ز نی سماعی به زبان بیزبانی
بشنو ز نی سماعی به زبان بیزبانی شده بیحروف گویا همه صوت او معانی بگشای سمع جان را چو گشادنی زبان را که حدیث سر…
اینک نسیمی میدهد کز دوست میآرد خبر
اینک نسیمی میدهد کز دوست میآرد خبر برخیز کاستقبال او واجب بود کردن به سر ای راحت جان مرحبا از دوست کی گشتی جدا دارد…
ای آفتاب خوبان وی آیت الهی
ای آفتاب خوبان وی آیت الهی حسن تو را مسخر از ماه تا به ماهی گر ماه را ز رویت بودی مدد نگشتی وقت خسوف…
از آن شکل و شمایل چشم بد دور
از آن شکل و شمایل چشم بد دور که چشم عاشقان را میدهد نور تو را از آرزوی صورت خویش گهی آب است و گه…





