غزلیات همام تبریزی
چشم خود را دوست میدارم که رویش دیدهام
چشم خود را دوست میدارم که رویش دیدهام عاشقم بر گوش خود کآواز او بشنیدهام ای حریفان من در این مذهب نه امروز آمدم عشق…
پیش یاران امشبی ناخوانده مهمان آمدم
پیش یاران امشبی ناخوانده مهمان آمدم عاشقان تشنه لب را آب حیوان آمدم مجلس این قوم را از رنگ و بویی چاره نیست با رخ…
بنامیزد چنانت آفریدند
بنامیزد چنانت آفریدند که پنداری ز جانت آفریدند نمیدانم ز جان خوشتر چه باشد که تا گویم که زانت آفریدند لبت کاب حیات از وی…
بار دل بر تن نهادن کار ارباب دل است
بار دل بر تن نهادن کار ارباب دل است این که عیسی بار خر بر دوش گیرد مشکل است ای عزیزان رهرو راه دلارام است…
ای پیش نقش روی تو صاحبدلان بی خویشتن
ای پیش نقش روی تو صاحبدلان بی خویشتن وز چشم مستت فتنهها افتاده در هر انجمن تا خرقه و پشمینه را بازار دعوی بشکنی طرف…
اشتیاقی به مرادی نفروشد درویش
اشتیاقی به مرادی نفروشد درویش ور بود تشنه جگر چشمهٔ حیوان در پیش لذت آب ز سیراب نباید پرسید این سخن خوش بود از تشنه…
هزاران نقش گوناگون ببستم
هزاران نقش گوناگون ببستم به دستانی مگر آیی به دستم گهی در جست و جویت میدویدم گهی در خاک کویت مینشستم رسولان را به حضرت…
میآمد و خلق شهر در پی
میآمد و خلق شهر در پی وز شرم روان ز عارضش خوی دزدیده به سوی من نظر کرد کز دوست مباش بیخبر هی در حال…
ما میرویم داده تو را یادگار دل
ما میرویم داده تو را یادگار دل نازک بود حکایت دل زینهار دل خوش دار هفتهای دل ما را که سالها پرورده است مهر تو…
فراق آن قد و قامت قیامت است قیامت
فراق آن قد و قامت قیامت است قیامت شکیب از آن لب شیرین غرامت است غرامت به خدمت تو رسیدن صباح روی تو دیدن سعادت…





