غزلیات همام تبریزی
عاقلان از غافلان اسرار خود پوشیدهاند
عاقلان از غافلان اسرار خود پوشیدهاند آب حیوان در میان تیرگی نوشیدهاند رنگ حرص وشهوت از آیینه دل بردهاند تا در آن آیینه عکس روی…
زهی شمایل موزون و قد دلبندش
زهی شمایل موزون و قد دلبندش که هر که دید رخش گشت آرزومندش گر او در آینه و آب ننگرد زین پس کسی نشان ندهد…
دوستان از دوستان یاد آورید
دوستان از دوستان یاد آورید عهد یار مهربان یاد آورید گر ز یاری یک زمان آسودهاید وقت دوری آن زمان یاد آورید چون بگوید نکتهای…
دارم امید وصل تمنای من ببین
دارم امید وصل تمنای من ببین طبع مشوش و دل شیدای من ببین برگ گل و بنفشه ببویم هزار بار بر یاد روی و مویش…
چو رخسارت گل رنگین نباشد
چو رخسارت گل رنگین نباشد شکر چون لعل تو شیرین نباشد بدیدم عارض و روی تو گفتم بدین خوبی گل و نسرین نباشد نهان داری…
ترکم زمی مغانه سرمست
ترکم زمی مغانه سرمست میآمد و عقل رفته از دست مخمور ز باده چشم جادو شوریده ز باد زلف چون شست در باره سوار بود…
بوسهای را گر به جان شاید خرید
بوسهای را گر به جان شاید خرید جان بباید داد روز من یزید یافتن معشوق را چون ممکن است از وصال امید نتوانم برید پای…
بر سر کوی تو سرها میرود
بر سر کوی تو سرها میرود جان فدای روی زیبا میرود نیست کویت منزل تر دامنان هر که عیار است آنجا میرود چون تو پا…
ای نسیم سحری هیچ سر آن داری
ای نسیم سحری هیچ سر آن داری کز برای دل من روی به جانان آری پیش آن جان و جهان عرض کنی بندگیم باز بر…
الا ای ماه کنعانی برآ از چاه ظلمانی
الا ای ماه کنعانی برآ از چاه ظلمانی به مصر عالم جان شو نشین آنجا به سلطانی به هر منزل زلیخایی شود در صورتت فتنه…





