غزلیات همام تبریزی
دل به کنج عافیت چون پای در دامان کشید
دل به کنج عافیت چون پای در دامان کشید حلقه زلف تواش در حلقه رندان کشید بینوایی ره به سوی گنج سلطان باز یافت تشنهای…
حسنی که هست روی تو را بینهایت است
حسنی که هست روی تو را بینهایت است خوب است گل ولی نمک اینجا به غایت است افسانههای خسرو و شیرین ز حد گذشت ما…
چه می خورده است چشم نیمخوابش
چه می خورده است چشم نیمخوابش که او مست است وهشیاران خرابش زهی بیداری بختم در آن شب که آید خواب تا بینم به خوابش…
تا نفس هست به روی تو برآید نفسم
تا نفس هست به روی تو برآید نفسم ور کنم بی تو نظر سوی کسی هیچ کسم در تمنای تو شد عمر و نمیدانم من…
به شب ماهی میان کاروان است
به شب ماهی میان کاروان است که روی او دلیل ساربان است چه جای ساربان کاندر پی او ز دلها کاروان بر کاروان است عجب…
بجز از صورت آراسته چیزی دگر است
بجز از صورت آراسته چیزی دگر است که آفت اهل دل و فتنه صاحبنظر است قد افراشته و روی نکو خواهد دل در تو چیزی…
ای سراندازان سراندازی کنید
ای سراندازان سراندازی کنید خرقه بازی چیست جانبازی کنید کاسههای سر چو از سودای دوست نیست خالی کیسهپردازی کنید تا رسیدن با شبستان وصال با…
اگر بختم دهد باری که یارم همنشین باشد
اگر بختم دهد باری که یارم همنشین باشد زهی مقبل که من باشم زهی دولت که این باشد نباید این چنین ماهی برون از هیچ…
یار ما محملنشین و ساربان مستعجل است
یار ما محملنشین و ساربان مستعجل است چون روان گردم که زاب دیده پایم در گل است میرود من در پیَش فریاد میدارم ولیک همچو…
نباتت بر لب شکّر برآمد
نباتت بر لب شکّر برآمد زمرد گرد یاقوتت درآمد ز گلبرگ تو سنبل سر برآورد زهی سنبل که از گل بر سر آمد رخت منشور…





