دل به کنج عافیت چون پای در دامان کشید

دل به کنج عافیت چون پای در دامان کشید حلقه زلف تواش در حلقه رندان کشید بی‌نوایی ره به سوی گنج سلطان باز یافت تشنه‌ای…

Continue Reading...

حسنی که هست روی تو را بی‌نهایت است

حسنی که هست روی تو را بی‌نهایت است خوب است گل ولی نمک اینجا به غایت است افسانه‌های خسرو و شیرین ز حد گذشت ما…

Continue Reading...

چه می خورده است چشم نیم‌خوابش

چه می خورده است چشم نیم‌خوابش که او مست است وهشیاران خرابش زهی بیداری بختم در آن شب که آید خواب تا بینم به خوابش…

Continue Reading...

تا نفس هست به روی تو برآید نفسم

تا نفس هست به روی تو برآید نفسم ور کنم بی تو نظر سوی کسی هیچ کسم در تمنای تو شد عمر و نمی‌دانم من…

Continue Reading...

به شب ماهی میان کاروان است

به شب ماهی میان کاروان است که روی او دلیل ساربان است چه جای ساربان کاندر پی او ز دل‌ها کاروان بر کاروان است عجب…

Continue Reading...

بجز از صورت آراسته چیزی دگر است

بجز از صورت آراسته چیزی دگر است که آفت اهل دل و فتنه صاحب‌نظر است قد افراشته و روی نکو خواهد دل در تو چیزی…

Continue Reading...

ای سراندازان سراندازی کنید

ای سراندازان سراندازی کنید خرقه بازی چیست جان‌بازی کنید کاسه‌های سر چو از سودای دوست نیست خالی کیسه‌پردازی کنید تا رسیدن با شبستان وصال با…

Continue Reading...

اگر بختم دهد باری که یارم همنشین باشد

اگر بختم دهد باری که یارم همنشین باشد زهی مقبل که من باشم زهی دولت که این باشد نباید این چنین ماهی برون از هیچ…

Continue Reading...

یار ما محمل‌نشین و ساربان مستعجل است

یار ما محمل‌نشین و ساربان مستعجل است چون روان گردم که زاب دیده پایم در گل است می‌رود من در پیَش فریاد می‌دارم ولیک همچو…

Continue Reading...

نباتت بر لب شکّر برآمد

نباتت بر لب شکّر برآمد زمرد گرد یاقوتت درآمد ز گلبرگ تو سنبل سر برآورد زهی سنبل که از گل بر سر آمد رخت منشور…

Continue Reading...