غزلیات همام تبریزی
ما گر چه ز خدمتت جداییم
ما گر چه ز خدمتت جداییم تا ظن نبری که بیوفاییم آنها که وفا به سر نبردند زنهار گمان مبر که ماییم ما زرق و…
فتنه از بالای تو بالا گرفت
فتنه از بالای تو بالا گرفت شهر از آن رفتار خوش غوغا گرفت صانع از روی تو شمعی برفروخت آتشی زان شمع در دلها گرفت…
سر تا قدم به آب حیاتت سرشتهاند
سر تا قدم به آب حیاتت سرشتهاند دلها مثال نقش تو بر جان نبشتهاند گر زاهدان صومعه بینند صورتت عاشق شوند بر تو وگر خود…
روی زیبا چون تماشا را به گلزار آورد
روی زیبا چون تماشا را به گلزار آورد شاخ گل را شرم بادا گر گلی بار آورد گر صبا از زلف او بویی به سوی…
در پی آن میدوید دل که نگاری کجاست
در پی آن میدوید دل که نگاری کجاست نوبت خوبان گذشت شاهد ما وقت ماست بر سر آب حیات خیمه زده جان ما این تن…
چون منی را کی رسد روی جهانآرای تو
چون منی را کی رسد روی جهانآرای تو دولت چشمم بود گردی ز خاک پای تو روی بنمودی و غوغا در جهان انداختی تا جهان…
جانها در آتشند که جانان همیرود
جانها در آتشند که جانان همیرود سیلاب خون ز دیدهٔ گریان همیرود یعقوب را زیوسف خود دور میکنند خاتم برون ز دست سلیمان همیرود آدم…
پاکچشمانند مرد روی تو
پاکچشمانند مرد روی تو راه کژبینان نباشد سوی تو خوشنویسان را نباید در قلم هیچ نونی خوشتر از ابروی تو ناتوان گردم ز غیرت چون…
بگذشت بر نظارگان نگذاشت در قالب دلی
بگذشت بر نظارگان نگذاشت در قالب دلی از حسن او پر دیدهام این شیوه در هر منزلی چون باد بر ما بگذرد بر جانب ما…
با آن که برشکستی چون زلف خویش ما را
با آن که برشکستی چون زلف خویش ما را گفتن ادب نباشد پیمانشکن نگارا هستند پادشاهان پیش درت گدایان بنگر چه قدر باشد درویش بینوا…





