غزلیات همام تبریزی
در آرزوی تو گشتم به هر دیار بسی
در آرزوی تو گشتم به هر دیار بسی مرا ز روی تو هرگز نشان نداد کسی وجود خاکی ما را به کوی دوست چه کار…
چون قامت تو سروی در بوستان نروید
چون قامت تو سروی در بوستان نروید چون عارض تو یک گل در گلستان نروید گر باد بوی زلفت گرد چمن برآرد یک برگ گل…
توبه کردم که نخوانم دگرت ماه و پری
توبه کردم که نخوانم دگرت ماه و پری هر چه دیدیم و شنیدیم از آن خوبتری تا ببینیم نظیرت به جهان گردیدیم نیکوان را همه…
بی آفتاب رویت روزم بود چو مویت
بی آفتاب رویت روزم بود چو مویت با زلف مشک بویت باشد شبم چو رویت حسن هزار لیلی عشق هزار مجنون داری وزان زیادت دارم…
برو با ما صلاح و زهد مفروش
برو با ما صلاح و زهد مفروش که من پندت نخواهم کرد در گوش ملامت آتش دل میکند تیز به آتش کی نشیند دیگ را…
این منم در صحبت جانان که جان میپرورم
این منم در صحبت جانان که جان میپرورم گر به خوابش دیدمی هرگز نگشتی باورم دیده میمالم که نقش دوست است این یا خیال صورتش…
اهل دل در هوس عشق تو سرگردانند
اهل دل در هوس عشق تو سرگردانند زاهدان شیوۀ این طایفه کمتر دانند ذوق آموختنی نیست که آن وجدانیست عقلا جمله در این کار فرو…
آرزومندم ولیکن کو قدم
آرزومندم ولیکن کو قدم در فراقت شد وجودم کالعدم نامه وقتی مینوشتم پیش دوست آتش این نوبت همیسوزد قلم ای دریغا خواب کاو هر شب…
نه چنان مست و خرابم ز دو چشم ساقی
نه چنان مست و خرابم ز دو چشم ساقی که مرا با دگری هست خیالی باقی مستی از هستی من جز سر مویی نگذاشت وان…
ملامت میکند دشمن مرا در عشق ورزیدن
ملامت میکند دشمن مرا در عشق ورزیدن به چشم عاشقان باید جمال شاهدان دیدن نگردانند بدگویان مرا دور از نکورویان به آواز سگان نتوان ز…





