رباعیات همام تبریزی
گه رهزن و گاه رهنمون میآیی
گه رهزن و گاه رهنمون میآیی گاهی ز درون گه ز برون میآیی هر لحظه به کسوهای برون می-آیی آگه نشود کسی که چون میآیی
رنج تو چو رنج خویش پنداشتهام
رنج تو چو رنج خویش پنداشتهام این هفته طرب ز یاد بگذاشتهام گفتی ز چه خاست درد چشم تو بگو من رنج تو را به…
ترشی تو ولیک نکتهات شیرین است
ترشی تو ولیک نکتهات شیرین است یک نکته تو لایق صد تحسین است چون نکته شنیدم از دهانت گفتم درّی که ز کون خر بیفتد…
ای همنفسان شدست وصلم سپری
ای همنفسان شدست وصلم سپری وقت است که آغاز کنم نوحهگری در پرده شب دمی نوا یافته بود کارم ز لبت کرد سحر پردهدری
ای خواجه بگو چه دیدهای باش هنوز
ای خواجه بگو چه دیدهای باش هنوز زین ره به کجا رسیدهای باش هنوز زان جرعه که زان سپهر سرگردان شد یک قطره کجا چشیدهای…
هر گه که قدح پر از می ناب شود
هر گه که قدح پر از می ناب شود از عکس می ناب چو عناب شود آبش لب یار میبرد نیست عجب با لعل گر…
گویند فلان سلطنتی میراند
گویند فلان سلطنتی میراند بهمان بد و نیک ملک نیکو داند بیهوده به ریش خویشتن میخندند کاین کار کسی دگر همیگرداند
دیر است که با غم تو در ساختهام
دیر است که با غم تو در ساختهام پنهان ز تو با تو عشقها باختهام زان با تو نگفتهام که هرگز خود را شایسته خدمت…
تلخ است مذاق زندگانی بی تو
تلخ است مذاق زندگانی بی تو باد است حدیث شادمانی بی تو نتوان به زبان شرح فراقت دادن حالی است مرا چنان که دانی بی…
ای هجر تو خون کرده جگر یاران را
ای هجر تو خون کرده جگر یاران را از وصل تو شادی دل غمخواران را چشمت که از اوست ملک حسن آبادان مستیست خراب کرده…





