رباعیات همام تبریزی
هر گه که گذر کنم بر آب صافی
هر گه که گذر کنم بر آب صافی وز شوق نظر کنم در آب صافی چندان گریم که آب صافی گردد از خون دو چشم…
ما را به امید زندگانی بگذشت
ما را به امید زندگانی بگذشت دور از رویت دور جوانی بگذشت با این همه تازه رو و خوش میباشم کاخر عمرم به مهربانی بگذشت
زلفش سر کبر و سرفرازی دارد
زلفش سر کبر و سرفرازی دارد زان کشتن عاشقان به بازی دارد ای دل تو چه میشوی چنین در کارش کار سر زلف او درازی…
جهدی بنما تا بشناسی حق را
جهدی بنما تا بشناسی حق را کانجا نخرند غلغل و بقبق را از علم الهی که براق روح است جز استر زینی نرسد احمق را
با روی تو شمع برفروزد عجب است
با روی تو شمع برفروزد عجب است با حسن تو دیده برندوزد عجب است گفتی که ز شمع سوخت دستم ناگاه خورشید که از شمع…
ای زلف به تاب دوست تاب تو که راست
ای زلف به تاب دوست تاب تو که راست وی لعل خوشش برگ عتاب تو که راست ای چشمش اگر سوال جان خواهی کرد جز…
از باغ ارم گوشه درویشان به
از باغ ارم گوشه درویشان به درویش ز چشم این و آن پنهان به در جیب کشیدیم سر و آسودیم سر درکشی از سرکشی سلطان…
یک جوهر روشن است جان من و تو
یک جوهر روشن است جان من و تو آگه نشود کس ز نهان من و تو ای دوست میان من و تو فرقی نیست حیفیم…
لب بر لب من نهاد این لطف بس است
لب بر لب من نهاد این لطف بس است میگفت که با کشته خویشم هوس است جان زندگیای یافت ز بوی نفسش معلومم شد که…
زلفت که ز ماه تکیهگاهی دارد
زلفت که ز ماه تکیهگاهی دارد انصاف که خوش منصب و جاهی دارد بربود دلم چه یارمش گفت که او چون عارض تو پشت و…





