رباعیات همام تبریزی
چون دیدن آن سرو روان در خواب است
چون دیدن آن سرو روان در خواب است پس ذوق دل و راحت جان در خواب است در خواب چو روی دوست میشاید دید بیداری…
باد سحری رقصکنان میآید
باد سحری رقصکنان میآید با مژده یار مهربان میآید برخیز که تا بر سر ره بنشینیم کآواز درای کاروان میآید
ای صبح که آهنگ به خونم داری
ای صبح که آهنگ به خونم داری از باد دل مرا چه میآزاری داری نفسی سردتر از یخ امشب تو زاده خورشید نهای پنداری
ای آب لطافت و طرب در جویت
ای آب لطافت و طرب در جویت جان زنده کند نسیم کآرد بویت ز انگشتنمای عاشقان در کویت ترسم که نشان بماند اندر رویت
معشوق من امشبی وفایی دارد
معشوق من امشبی وفایی دارد کارم ز وصال او نوایی دارد ای صبح دمی نفس مزن بهر خدا کآیینه طبع من صفایی دارد
عشق تو جوان است و جوان خواهد بود
عشق تو جوان است و جوان خواهد بود تا هست جهان جانِ جهان خواهد بود تا در دهن خلق زبان خواهد بود افسانه عشق در…
چون نیست مجال روی و مویت دیدن
چون نیست مجال روی و مویت دیدن راضی شدهام به خاک کویت دیدن پر شد دو جهان ز حسن روی تو ولی اندازۀ چشم نیست…
با شمع چو گرم شد سر پروانه
با شمع چو گرم شد سر پروانه با شمع بسوخت خویشتن مردانه شد در سر شمع و شمع را شب همه شب از سوختن خویش…
ای طبع تو را جان لطیفان بنده
ای طبع تو را جان لطیفان بنده ساز تو مزاج طبع را سازنده در خدمت تو همه چو چنگ استاده وز غایت شرم سر به…
انگور و شراب را سعادت بادا
انگور و شراب را سعادت بادا می مستی و خواب را سعادت بادا بادام شکست روغن صافی هست گل رفت گلاب را سعادت بادا





